بیان احساسات

یکی از مواهبی که جلسات تراپی و افسردگی برایم داشت این بود که یاد گرفتم احساسات را باید بیان کرد، باید رهایشان کرد، احساسات را نباید به خاطر ترس از حرف مردم و یا تحقیر و سرزنش های درونی حبس کرد، چیزی که من نه بلد بودم و نه شجاعتش را داشتم . نه شادی و نه غم، نه خشم و نه عشق و نه هیجان و نه ترس ، هیچ کدام را بیان نمی کردم و همه را درون خودم خفه می کردم. هیچ وقت هیچ کس نفهمید چقدر دوستش دارم و یا چقدر از دستش عصبانیم . وقتی که به یکباره کاسه صبرم لبریز می شد و کلا رابطه را تمام می کردم اولین سوال این بود که تو که با من مشکلی نداشتی و من همیشه متعجب بودم که چرا این خنگ ، چنین می گوید؟ من که چند سال گذشته و یا چند ماه گذشته فقط حرص خورده ام. الان که نگاه می کنم می بینم آنها خیلی هم خنگ نبودند، من احساسات بدم را بروز نمی دادم و انها هم خوش خیال فکر می کردند همه چیز خوب است. اما از پارسال یاد گرفتم که هرچه حس می کنم بیان کنم. عصبانیم بگویم عصبانیم. خوشحالم بگویم خوشحالم، حتی وقتی حس لطیف عاشقانه به سراغم میاید آنرا بیان می کنم، کارم هم راحت ایت ،چون طرفم فرقی با آدم آهنی ندارد و هـیچ کلام لطیفی و حس رمانتیکی درش اثر نمی کند و من کاملا از او به عنوان طرف تمرینی استفاده می کنم ، گرچه دلم می گیرد که چرا اینقدر هوش عاطفیش پایین است و اینقدر بی احساس

/ 14 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
.

خدا رو شکر که بهترین. میشه به منم کمک کنین بهتر بشم؟ فقط نظرتونو به عنوان یه سوم شخص می خوام. شاید اگه در موردش حرف بزنم بتونم ازش رد بشم و دوباره بعد هر بار بهتر شدن، بهش برنگردم.

.

اون شب که اومدم دیدم جواب دادین، فکر کردم به اینکه از کجا شروع کنم. اسمش رو تو گوگل سرچ کردم. ادامه تحصیل داده، مشهور شده، کلی روش حساب باز می کنن، کلی موفق ه، سمینار، همایش، همه چی. به عکساش نگاه میکردم. دیدم که برخلاف اینکه همیشه فکر میکردم خوشحال نیست، یکی دو جا توی عکساش می خنده. به حلقه توی دستش مکرر نگاه کردم و هی به خودم یادآوری کردم که همه چی تموم شده. تا خود صبح هر لینکی که گوگل آورد باز کردم. و دیدم که هنوز قدرت آزار دادن من رو داره. هنوز دارم گریه می کنم. هنوز روی من تاثیر داره. هنوز فکر میکنم بهتر از اون گیرم نمیاد. و اینکه هنوز باور نمی کنم. باور نمی کنم تموم شده. که اصلا هیچ وقت هیچی نبوده. من هر کاری بلد بودم، انجام دادم. شاید خیلی خودمو سرزنش کنم، شاید از من بدش بیاد، ولی من فقط کاری رو که درست بود انجام دادم. نخواستم چنگ بزنم به چیزی که به من تعلق نداشت. خب اگه تعلق داشت، چرا نگفت؟ میدونست نتونسته اعتماد منو جلب کنه که بهش بگم چه مشکلی دارم که مانع از دیدنش و ارتباط بیشتر میشه، ولی هیچ کاری نکرد. میدونست یه حرفی رو هی دارم قورت میدم، ولی هرگز هیچ تلاشی نکرد که بهم حس امنیت بده برای گفتنش.

.

اگه دوبار در همه ی عمرم از ته دل گریه کرده باشم، یکبارش بعد از عقد اون بود. در لحظه نمیدونستم به خاطر اون دارم گریه می کنم. بهانه می آوردم که من فقط خسته م. جوان بودم و احمق و مغرور. فکر میکردم اصلا اون کی هست که منو بخواد یا نخواد. ولی در تمام این 6 سالی که جان به لب آمده، بی هیچ توضیحی گذاشتم رفتم ته ذهنم اول ها خیلی محو و پنهان و بعدها آشکارا بهش فکر کردم، به اینکه مگر من چه عیبی داشتم؟ واقعا من چه عیب و ایرادی دارم که هر کسی را به من ترجیح میداد؟ که به هر کسی فکر میکرد به جز من؟ که تازه توقع داشت من بشینم به ماجراهای خواستگاری ش گوش کنم! خودم را نمی بخشم که اینهمه شان خودم را پایین آوردم. اعتماد به نفسم له شده بود. فکر میکردم من که همه کار براش کردم، همه جور محبت و دلسوزی و حمایت. خودش میگفت اگه من نباشم خفه میشه. خودش میگفت به اعتبار حضور منه که می تونه نفس بکشه. اصلا خودش اومد و به اصرار تو زندگی من جا باز کرد. من داشتم زندگیمو میکردم. چه قبل از اینکه دلم گیر کند، چه بعدش، خیلی بارها شد که از زندگی م بذارمش کنار. هر بار آمد با هزار تا کامنت گاهی به رنگ التماس، خواست تنهاش نذارم.

.

به من محبت و احترامی که هرگز تجربه نکرده بودم، داد بعد گفت مثل خواهرم! اصلا خود خواهرم!! من ارتباط ایده آلی را تجربه کردم که شیرینی ش هنوز نمیذاره ازش بیزار باشم. چه چیز بیشتری میخواستم اگر این لفظ خواهر نبود؟ یعنی واقعا منو به چشم خواهرش نگاه میکرد؟ خجالت می کشید؟ می ترسید منو از دست بده؟ چون درخواست های مکررش برای دیدار حضوری را قبول نمیکردم؟ یا فقط به من احساس دِین میکرد که کمکش کرده بودم از بحران روحی ارتباط قبلی ش بگذره؟ کاش جواب این سوال رو میدونستم تا حداقل تکلیفم با خودم روشن باشه که اگر قراره واقعیتی رو بپذیرم و باهاش مواجه بشم، اون واقعیت چیه؟ خوش به حالت که شجاعت شو داشتی یکبار برای همیشه بری بشینی روبروی اون آدم، بگی بهش علاقه داری. حتی اگه شنیده باشی "من که مواظب بودم" بازم خوبه. حداقل دیگه تردید نداری. حداقل دیگه به خودت بدهکار نیستی. یه عمر ته دلت نمیمونه که کاش گفته بودم. که اگر گفته بودم شاید میشد. برای من ولی، همه چیز پر از ابهامه. نه حس اونو میدونم، نه گاهی حتی حس خودمو!

.

مثل خواهرت نه، من اصلا مث مادرت. مثل مادربزرگت، خوبه؟ من که اصلا به ازدواج فکر نمیکردم. تو دنیای کوچیک خودم آدم موفقی بودم. اصلا داشتم یک بازی دیگری میکردم. تو آوردی منو تو بازی خودت. تو به اصرار خودت رو به زندگی من تحمیل کردی. چرا اینقدر حس تحقیر به من میدی جوری که فکر کنم لابد دختر خیابونی ای، چیزی ام خودم خبر ندارم! چطور تونستی؟ چطور من نمی تونم؟ عصر می روم جایی که او هم هست. احتمالا خودش هم سخنرانی داشته باشد. میخوام برم ببینمش. این ماجرا باید تموم شه. نمیدونم اصلا چه فایده ای داره که برم ببینمش؟ یا اصلا چرا میخوام ببینمش. فقط میدونم که میخوام ببینمش. انگار که بخوام مطمئن بشم چیزی رو جا نگذاشته باشم. یا اگه گذاشتم برش دارم. از اونجایی که منم امکان روانشناس رو نداشتم و دارم سلف تراپی می کنم، جذب کامنت تنها شدم. رفتم وبلاگش. دیدم تو یه پستی برای دختر دریا نوشته که نره. چون اون آدما نمیذارن حرفاشو بزنه و فقط اعصاب خودش خورد میشه. نمیدونم این در مورد منم درسته یا نه؟ مرددم. نظر یه سوم شخص رو برای این می خواستم.

.

به نظرم در رابطه با این آدم این امکانو دارم که حرفامو بزنم، خودم بی عرضه م. میدونم که نخواهم تونست هر چی که تو دلم ه بگم. ولی موقعیتش پیش بیاد می تونم خشمم رو خالی کنم. گر چه نه همشو. آخرین بار سر همین که میخواست جریان خواستگاریشو تعریف کنه دیدم که واقعا دیگه نمی تونم تحمل کنم. همه ارتباطم رو باهاش قطع کردم. فقط ایمیلم بود. که اونم هیچ وقت جواب نمیدادم. دو سال بعدش وقتی گفت عقد کرده، ایمیلم هم پاک کردم و از اونروز تا حالا 4ساله که هیچ ارتباطی باهاش نداشتم. ولی هنوز احساس خشم می کنم که چرا جوری وانمود میکرد انگار این منم که اونو ول کردم. بیش از اون از خودم خشمگینم که چرا مثلا وقتی میگفت فکر می کنی دارم ادای دلتنگی رو درمیارم؟ نگفتم حتی اداشم درنمیاری. هی مدام از شان و جایگاه و منزلت! من پیش خودش گفت و من مثل یک sheep تمام عیار وایسادم نگاه کردم. نگفتم که چرا دارد شعور من را و درک م از موقعیت را زیر سوال می برد. نگفتم. هیچی نگفتم. اونهمه اذیت شدم و فقط سکوت کردم. جایی خوندم: بچه که بودیم اگه کسی بستنی مان را گاز می گرفت، قیامت به پا میکردیم. چه بیهوده بزرگ شدیم! دل مان را گاز می گیرند، سکوت می کنیم.

.

حس غربت می کنم. دلم باد کرده. پس من دارم خودم را تحمیل می کنم؟ تا حالا اینجوری بهش نگاه نکرده بودم. این که شکست و حس بازنده بودن با دوست داشتن اشتباه گرفته می شود را می فهمم. و می پذیرم. ولی انتخاب... البته که هر کسی حق دارد انتخاب کند. ولی هیچ کس حق نداره، از آدمی که انتخابش نیست استفاده ابزاری بکند برای رفع نیازش. خیلی بارها شده که خودم کسی را توی زندگی م نخواهم، ولی هرگز نشده کسی را نخواهم و احساساتش را به بازی بگیرم. من دارم از "جوانمردی" حرف می زنم. از اینکه بی انصافی را نمی فهمم و نمی پذیرم. برخلاف تصور یزیدی ما، ظلم مفهوم خیلی گُنده ای نداره. ظلم همینه که من میدونم انتخاب تو نیستم. ولی ته ذهنم هنوز امید دارم بتونم انتخاب تو باشم. تو میدونی من انتخابت نیستم ولی چنگ میزنی به اون امید، منو به اصرار نگه میداری تو رابطه ای که میدونی انتخابت نیستم فقط برای اینکه تنهایی ت رو پر کنی و حمایت روحی بی دریغ دریافت کنی. نه، این درست نیست. هرگز درست نیست.

.

من گذاشتم برود. اصلا خودم تشویقش کردم که ازدواج کند. ولی اینکه وقتی یه مردی میاد با من صحبت کنه، من یه لحظه فکر می کنم اونه که اومده، راجع به هر کس قراره فکر کنم و جواب بدهم بالای 90 درصد دارم باز به اون فکر می کنم؛ این چیزی معطوف به خواسته من و ارادی هست؟ اصلا مسئله قبول کردن من نیست. اون رفته. منم که نمی تونم برم پی زندگی م. بارها مرور کردم پاسخی که زحمتش را کشیدی. بهش فکر کردم. بازم عمیقا فکر می کنم. ممنونم که بهم اجازه میدی از پنجره چشمان صادقت به واقعیت نگاه کنم. یادم میمونه بارم رو فقط اینجا بود که تونستم زمین بذارم. نرفتم ببینمش. من خودم را به آغوش مادرم که آشکارا می گفت برادرم را بیشتر از من دوست داره، تحمیل نکردم. می خواهم خودم را به زندگی یک مرد متاهلی که لابد تا الان بچه دار هم شده، تحمیل کنم؟ این معنا که هر کس حق دارد آدم مورد محبت ش را انتخاب کند و اون آدم می توانم من نباشم، در ذهن من بدیهی تر از اونه که به نظرت بیاد. نه الان، که از بسیار کودکی.

.

همه ی پیشرفتی که کرده ام همین بوده که دیگر به این "شاید" ها فکر نکنم. که باور کنم این "شاید" ها چنگ زدن آدمی در تنش بزرگ شده، بوده به تنها روزنه احترام و ارامش. همین. سخت هم نیست اصلا. خانواده م خیلی همکاری می کنند. هفته پیش مادرم صدام زد که نمی رم کلاس؟ خیلی با خونسردی گفتم چرا نرم؟ چی شده مگه؟ دعوا مگه عادی نیست تو این خونه؟ خودم جا خوردم از اینهمه واقع بینی. مردی که زنی را بخواهد منتظر گفتن او نمی ماند. وقتی هم که نخواهد، نمی خواهد. خب نمی خواهد دیگر. به قول یک پیامکی: بعضی حقیقت ها خیلی ساده اند، فقط درک شون و پذیرفتن شون خیلی سخت ه، مثل اینکه: خب نمی خوادت، زور که نیس. جمعه صبح با یه ترس تازه بیدار شدم. توی آینه به صورت نگاه کردم. لکه ها و خال هایم، خطوط اخم و لبخند. از زیبایی م مراقبت نکردم هیچ وقت. من به شعور مرد امید بسته بودم. به اینکه چیزی بیش از بزک بخواهد. حالا تنهایم. ترسیدم نکند تنها بمانم.. نکند دیگر نتوانم کسی را دوست داشته باشم. من حتی از عشق تازه می ترسم. از حس مذموم خیانت. از مقایسه کردن همیشگی آدمی که انتخابم کرده و آدمی که هرگز حتی به من فکر هم نکرده.

.

کی می شود از کنار این خاطره ها بی اشک و حسرت و تلخی بگذرم؟ خوب نمی شوم چرا؟ یعنی می شود این عصب درد در من قطع شود؟ یک روزی بیاید که این هم بشود عادی مثل باقی زندگی م. دعام کن. برای شفای روحم دعا کن.