مرگ

مردن و مرگ مقوله ای است که معمولا از زیر فکر کردن و حتی نزدیک شدن بهش در می رویم ولی در دوران افسردگی همچین با تار و پود لحظاتمان عجین می شود که انگار بیشتر از هر پدیده دیگری به این موضوع پرداخته ایم.

برای من زمانی قضیه جدی شد که به این نتیجه رسیدم بودن و نبودن من خیلی فرق نمی کند و اگر نباشم هم آب از آب تکان نمی خورد و دنیا به کار خودش ادامه می دهد و چون من سودی به این دنیا نمی رسانم حداقل با مردنم مواد معدنی به چرخه حیات وارد شده و خیری به محیط ریست می رسد. البته بماند که در دوردست های ذهنم به خانواده فکر می کردم ولی به نظرم خیلی هم برایشان مهم نبود. و در همین زمان بود که دیدم چقدر راحت می توانم دست به اعمالی بزنم که نتیجه اش حذف از دنیا باشد و این خودم را بیش از هر کس دیگری ترساند که بالاخره تتمه عقلم هنوز باقی بود.

بعد از مدتی که از دارودرمانی گذشت کمی اوضاع فرق کرد ولی من و سایه مرگ باهم در جدال بودیم. جدال که نه کشاکشی دوستانه.

در این دوران به این نتیجه رسیده بودم که من دیگر کاری در این دنیا ندارم و به زودی زمان مرگم فراخواهد رسید. بعد با خودم فکر می کردم که  از این فرصت باقیمانده چگونه استفاده کنم ؟ و خوشحال بودم که این روزهای باقیمانده را اسیر رختخواب و بیماری نیستم و در سلامت جسم هستم و می توانم از آن استفاده کنم ولی چه سود که کلا همه کارها به نظرم عبث و بیهوده میامد و تمام اهدافی که قبل از افسردگی داشتم خزعبلاتی پوچ بیش نبود که دنبال کردنشان کاری بی فایده بود. بنابراین تصمیم گرفتم روال زندگی را عادی طی کنم و سعی کنم تا جایی که می توانم از همین کورسو حسی که برایم مانده استفاده کنم و سعی کنم بهم خوش بگذرد و کارهایی را که برایم عذاب آور است و کسانی که برایم آزاردهنده هستند را حذف کنم و سعی کنم این روزهای باقیمانده را در ارامش بگذرانم.

/ 5 نظر / 13 بازدید
حسین

من هم مدتی پیش اینطوری شده بودم و دقیقا حس شما رو داشتم. الان که داشتم این ها رو میخوندم یاد خودم افتادم

سیمین

سلام . فکر کنم کنم نیاز به یه مشاوره دارم منم این روزا خیلی حالم خوب نیست درست مثل حالات تو توی پستای قبلیت

حمید

سلام منم وسواس فکری دارم اما زمان هایی آرزو مرگ می کردم تا از وسواس راحت شوم اما بیشتر مواقع ازش می ترسم نه اینکه جون دوست باشم نگران افراد داغ دیده بعد از خودم هستم[لبخند] من بعضی از وقت ها باخودم تکرار می کردم مردن چقدر راحت است آدم دیگر احساس رنج و عذاب نمی کند اما امروز نگاه می کنم که زندگی رو دوست دارم و دوست دارم از زندگی لذت ببرم من امیدوارم شما هم روحیه بهتری پیدا کنید و به زندگی امیدوار شوید

یه نفر

متاسفانه دقیقا همینطوریه، وقتی آدم افسرده اس فکر مرگ دست از سر آدم برنمیداره! و من همیشه با خودم می گم تسلیم شدن کار من نیست و لازم نیست زود سراغ مرگ بریم که آخر سر خودش سراغ ما میاد!

رعنا

منم حس کردم حس اینکه پوچه دنیا توی قسمتهایی از زندگیم ولی الان که یکمی در مورد مرگ وبودنو وفلسفه وجود فکر کردم به این نتیجه رسیدم که خوب زندگی کردن خیلی قشنگه اصلا زندگی کردن قشنگه حتی با وجود سختیاش مونده چطور نگاش کنیمو وباورش داشته باشیم. [گل]