رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

هر روز صبح تا با استرس ناشی از "می خواستی زودتر بلندشی" به ارث رسیده از زمان مدرسه کنار بیایم و یادم بیفتد که عادت هایم را عوض کرده ام و دوش صبحگاهی را شبانگاهی نموده ام و حال فقط مانده رام کردن موهای سرکش و بعد چند تا بادام خیس خورده بندازم گوشه لپم و قرص گواتر را بالا بیندازم و خلاصه پروسه لباس و کفش پوشیدن و بیرون پریدن...

بعد تا سر خیابان چند تا نفس عمیق و دلشوره ترافیک و باز زمزمه ریلکس باش و دنیا به آخر نمی رسد با تاخیر تو و این خزعبلات...

بعد حالا نوبت تاکسی پیدا کردن است و تاکسی هایی که فقط تا سر خیابان می روند و اصرار دارند کسی تو را تا مسیری که می گویی نمی برد و تو می دانی که ماشین برا یان مسیر فراوان است و خلاصه اگر یک یا دو دقیقه  در وقت صرفه جویی کرده باشی می توانی  کمی به خودت اوانس بدهی و بخواهی که حتما در صندلی جلو بنشینی و نه مثل ماهی ساردین در صندلی عقب پراید فشرده شوی انهم با این شال و کلاه زمستانی...

باسن مبارک را که به صندلی می رسد و بار و بندیلت را جاسازی می کنی چشم تو چشم می شوی با برجی که دلت نمی خواهد ببینیش...

برجی که دوسال زندگیت را در همان نزدیکی صرف کردی و شاهد ساخته شدنش بودی.

بعد حالا هر روز این برج لعنتی شده آینه دق تو...

 

قشنگ انگار ازنی نی چشمانم وارد حلقم می شود و عمود فرود می رود توی معده ام و انجا افقی می شود.

و اینگونه است که هر بار تا روی صندلی تاکسی جا خوش می کنم یکهو خشکم می زند و خیره می مانم مثل کاراکتر کارتون رنگو!!

خلاصه  تمام این ذکر مصیبت برای این بود که بگویم ظرف 5 ماه گذشته  من پایم را در آن خیابان نگذاشته ام و هر باز به لطایف الحیلی از رفتن به انجا سر باز زدم و چون محل کار فعلی درحقیقت در امتداد همان خیابان است بارها ایستاده ام و فکر کرده ام که آیا باز هم می توانم از این خیابان بدون  تب و لرز و تشنج عبور  کنم؟

هربار تصورش هم باعث می شود برق 220 به تمام اعضا و جوارحمان وصل کنند و عرق سرد به جانمان بنشیند و حالت تهوعی هویدا شود که انگار در کشتی نوح نشسته ایم و ما مانده ایم  و چند جفت حیوان فلک زده که مسئولیت بقای نسل ن}ادشان را به دوش می کشند.

بعد حالا خانم مشاور تکلیف کرده اند این هفته از آن خیابان گذر کنم . کی جمعمان کند؟ اگر خیابان معمولی بود که گازش را می گرفتیم شاید یک کارش می کردیم که انگار سوار رولرکستر شده و مثل جت یک دور می زدیم ولی این خیابان همیشه شلوغ و پر ترافیک ؟؟

آیا می توانم؟ فکرش هم ضربان قلبم را بالا می برد. قلپ قلپ اشک هایم روان است. چه کار کنم؟ فراخوان عمومی داده ام که آی دوستان و یاران بیایید شام بهتان می دهم و کافی شاپ می برمتان و هزار جور  سرویس  ولی نه هنوز امادگی گذر از آن کوچه را ندارم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۳ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |