رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

امروز روز خشم بود که اژدهای درون بعد از چند روز استراحت و خمودگی سر از جیب بیرون اورده و نعره ها می کشید و شعله ها می پراکند و لامصب در اینجور موارد وقتی سر بیرون می کشد با خودش کلی خاطرات ریز و درشت هم بیرون میریزد و اینگونه است که ما یادمان می اید که هفته پیش که مدیرمان چرندیات بارمان می کرد و ما فقط بسان ماهی گلی در تنگ آب نگاهش می کردیم باید در جوابش ادله مستدلی می اوردیم که تازه این هفته یادمان امد و همین باعث می شد که اتش اژدها افزون گردد و یا خاطرات مربوط به رقبای عشقی و معشوق سابق تا شوهر خواهر فرنگ رفته که از روز نخست چشم دیدنش را نداشتیم و همیشه مایه عذابمان بوده ، خلاصه همه وهمه همراه با نفس های گرم واتشین اژدهای درون می سوزاند و بی تابمان می کرد و طوری شد که برای خامىش کردنش نظافت هفتگی خانه تبدیل به خانه تکانی شد واما این دل ما ارام نگرفت، و ذهن نا ارامم با هر نفس اتشین این اژدها باب گفتگوی جدیدی را باز می کند برای خراشیدن پوسته نازکی تازه روی زخمها بسته شده بود.
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٢ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |