رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

این روزها انگار دلم در ارامش به سر می برد که البته کشف کرده ام این فقط یک استتار است و در حقیقت دل ما برای اینکه اسیب بیشتر نبیتد به نوعی عایق کاری کرده وگرنه درونش هنوز غوغایی است و این را از زبانه های گاه وبی گاهی که سرک می کشد و تا ناکجا ابادمان را می سوزاند می فهمیم، اما در عین همی ارامش گاهی مثل امشب روح وروانمان می شود صحنه جنگی اساطیری، انگار که یکی ازین تخم وترکه زیوس باز اذرخشش را کش رفته درست وسط جناغ سینه ما ان را ول می ده و چنان رعدی در قفسه سینهام می پیچد نفس بر که نصیب هیچ بنی بشری نشود، بعد دلمی خواهد بروم این تخم سگ را گیر بیاورم و با ان اذرخش کذایی ببرم دم کوه المپ تحویل ان بابابی بی مسوولیتش دهم که یادم میفتد هرچه می کشم از دست همین مردان زئوس تایپ است و همین موجودات بودند که حال و روز ما اینگونه است، بعد تازه این بچه را ببری بدی دست باباش جنبه که نداری ایندفعه عاشق خود زئوس می شوی و تو که با مرد زمینی زئوس تایپ نتوانستی سر کنی حالا با خودش چه جوری کنار میایی و تازه هرا را چه می کنی و با بقیه دلبرکان ربز ودرشتش چه جور کمار میایی و همه اینها در حالی است که در سینه ما کماکان اذرخش هایست که پی در پی می غرد و می درد و می فشارد و بعد باران اشک است که می بارد،
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٢ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |