رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

اما فکر نکنید که من به همین راحتی زیر بار مشاوره و این حرفها می رفتم  نه اینکه ضروری نمی دانستم بیشتر پیدا کردن فرد خاصش برایم حکم شکستن شاخ غول را داشت.  و حوصله حرف زدن و گشودن سفره دل پیش یک فرد غریبه و نا اشنا را نداشتم. حدیث مفصل چندین ساله را در چند جمله بیان کردن در توانم نبود.

اما اتفاقی که تیر خلاص را زد و ما را مصمم کرد حضور ناگهانی دخترخاله جان مان در آشپزخانه بهم ریخته بود که با باز شدن در کابینت مخفی قوطی قرص بر سرش آوار شد و بی نوا زیر قرص های مختلف مدفون گشت! بماند که کلا من انسانی دارو گریز بوده و تنها ارتباط من و دارو زمانی است که فرد ثالثی دارو ها را برایم تهیه نموده و به دستم می دهد و من انها را تا قوطی نامبرده و در کابینت یاد شده حمل می کنم. اما در آن روزگار شبهای متمادی کورمال کورمال به سراغ قوطی مزبور رفته و دانسته ها را از لابلای ذهن نیمه هوشیار بیرون می کشیدم و هرچه به نظرم رنگ و بویی از داروهای اعصاب داشت و از گذشته های دور به جا مانده بود تناول می کردم . اینچنین بود که الپرازولا و فلوکستین و اسنترا به همراه کلردیوزپوکساید و پروزاک را بدون هیچ نظم و ترتیبی بعضا با نون و یا با شکلات بالا می انداختم و خلاص!

خیلی هایش هم مال خودم نبود و مال همان دخترخاله جان بود که ید طولانی در دارو درمانی داشت و در دوران نوجوانی و عاشقیتش سنگ صبورش بودیم و خلاصه از همان دوران پارینه سنگی پیش ما به جا مانده بود.

به هر حال وقتی متوجه شد که چند وقتی است ما سر خود و بی رویه دارو مصرف می کنیم گفت برو دکتر و بهش بگو مثل ادم بهت قرص بده خوب بشی ! نمی خواهد هم باهاش حرف بزنی. اونقدر شعور دارند که سر به سر تویکی نگذارند. وگرنه با این کاری که کردی هزار جور بلا و عوارض جانبی گریبانت را می گیرد  و نه تنها نمی میری بلکه جسمت را هم به باد می دهی...

و ناگهان پرده در افتاد و تمام دانسته های ما از تجربیات چندین سال در شرکت دارویی نمایان گشت و تداخلات دارویی و اثرات جانبی و تاثیر روی زنان باردار و .... بود که دور سرمان می چرخید!

خلاصه مصمم شدیم به روان پزشک مراجعه کنیم تا حداقل دارو ها را درست مصرف کنیم. به شرطی که قول بدهد حرف نزند و حرف هم نپرسد.

و خلاصه قرعه فال به نام خانم دکتر معتمد خاندان افتاد. بماند که در ان روزگار دوماهی بود که درامد نداشته و ماه اخر هم حق و حقوقمان را نداده بودند و رسما در جیب هایمان  شپش ها هم اسباب کشی کرده بودند و اوضاع خیلی خراب بود.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۱ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |