رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

اینکه می گویم دوران افسردگی ما به ادمیزاد نمی ماند را پر بیراه نگفته ام. ظهر پنجشنبه اواخر تابستان در سومین ماه  افسردگی رسما توان مقابله را ازد ست داده و نیاز به همراه و همدردی داشتیم تا دست ما را گرفته و ازین چاه مخوف بیرون بکشد. فلذا پیامکی به یار غار زده که چه نشسته ای خواهر که که از دست رفتیم و بیا و جمعمان کن

خلاصه زیر افتاب دل انگیز و ملس پاییزی لب جویی پر اب نشسته و ام پی تری در گوش خیره به اب روان هق هق می کردیم و در و گوهر از چشمان فرو میر یختیم که یار دبستانی برسر زنان رسید . که چه مرگت است باز و چرا قاط زدی و چی شده و با کی حرف زدی و اصلا بده ببینم چی گوش می دی که اینجوری زار می زنی !

خلاصه گوشی را از گوش من بیرون کشید و همینجور که سر به روی شانه هایش داشتم هدفون را در گوشش نهاد. راستش را بخواهید خودم متوجه وخامت ماجرا شدم ولی چون دستانم در دستش بود  نمی توانستم فرار کنم و ترجیح دادم سرم را پایین بندازم و به چشم هایش نگاه نکنم  . چون مسلما هیچ کس با گوش کردن آهنگ گلپری جون  اونجوری زار نمی زند.

 البته او با توجه به شناختی که از من داشت بزرگواری کرد و فقط گفت که خوب اگز تو الان شام مهتاب داریوش را گوش کنی چه کار می کنی!

یه هر حال اینها را گفتم که بدانید دوران افسردگی خود را چگونه سپری کردیم و می کنیم !

یعنی در حقیقت از همان زمان که احساس کردیم علایمی که در ما ظهور کرده همانا نشانه های بلای ناگهانی افسردگی است سریعا شروع به مطالعه نموده و هرچه مقاله و کتاب در این مورد بود جمع نموده و تمام جزوات اساتید داشته و نداشته را جمع و جور کرده تا ببینیم چه گلی باید به سرمان بگیریم  و با اینکه دلمان می خواست بریم بمیریم ترجیح دادیم به انچه چرندیات اساتید می خواندیمشان گوش فرادهیم و قبل از مردن منت سرشان نهیم و حرفایشان را اجرا کنیم.

بنابر این سریعا انچه موجب درد و رنج شده بود را نوشتیم و احساساتمان رامکتوب می کردیم و عادت هایمان را عوض کردیم و تغییر در ریخت و قیافه مان ایجاد کردیم و ورزش و یوگا و ... و گوش کردن به اهنگ های شاد که نتیجه اش در بالا ذکر شد و صد البته همه  با  لعن و نفرین و ذکر مصیبت و اشک و زاری شبانه روزی

بعد ما که اعتقادمان این بود که آفریده شده ایم تا شادی بپراکنیم و منبع شادی باشیم و شاد کنیم و شاد باشیم  حالا به مانند الویه خارج از یخچال متعفن و ولو حال بهم زن شده و نه تنها دیگران که خودمان هم حال و حوصله  تحملمان را نداشته و این شد که کلا تجمع بیش از خودمانرا  غیر قانونی اعلام کردیم.

وبعد که خود درمانی ها و راهکارهای کتابی به نتیجه نرسید و به مدد کار و شغل جدید که سوهان روحی بود برای خودش دستمان از لحاظ مالی باز تر شد تصمیم گرفتیم فرد از جان گذشته ای را پیدا کنیم که انقدر قدرت دارد که پول بگیرد و اشک و زاری ما را تحمل کند و ما عذاب وجدان نگیرم که ای وای با ذکر مصیبت خودمان ذهن دیگری را آلوده کردیم و جهان را در نظرش تیره و تار نمودیم و از طرف دیگر فردی باشد که بتوانیم بهش اعتماد کنیم تا  شاهکارهای جهانیمان را برایش پرده برداریم! و از همه مهمتر اعتراف می کنم که کاملا به بن بست رسیده و نه راه پس داشته و نه راه پیش پس نیاز به کمک داشتم اما چه کسی؟!!!

و اینگونه شد که پروژه انتخاب مشاور آغاز شد!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |