رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

یکی از مواهبی که جلسات تراپی و افسردگی برایم داشت این بود که یاد گرفتم احساسات را باید بیان کرد، باید رهایشان کرد، احساسات را نباید به خاطر ترس از حرف مردم و یا تحقیر و سرزنش های درونی حبس کرد، چیزی که من نه بلد بودم و نه شجاعتش را داشتم . نه شادی و نه غم، نه خشم و نه عشق و نه هیجان و نه ترس ، هیچ کدام را بیان نمی کردم و همه را درون خودم خفه می کردم. هیچ وقت هیچ کس نفهمید چقدر دوستش دارم و یا چقدر از دستش عصبانیم . وقتی که به یکباره کاسه صبرم لبریز می شد و کلا رابطه را تمام می کردم اولین سوال این بود که تو که با من مشکلی نداشتی و من همیشه متعجب بودم که چرا این خنگ ، چنین می گوید؟ من که چند سال گذشته و یا چند ماه گذشته فقط حرص خورده ام. الان که نگاه می کنم می بینم آنها خیلی هم خنگ نبودند، من احساسات بدم را بروز نمی دادم و انها هم خوش خیال فکر می کردند همه چیز خوب است. اما از پارسال یاد گرفتم که هرچه حس می کنم بیان کنم. عصبانیم بگویم عصبانیم. خوشحالم بگویم خوشحالم، حتی وقتی حس لطیف عاشقانه به سراغم میاید آنرا بیان می کنم، کارم هم راحت ایت ،چون طرفم فرقی با آدم آهنی ندارد و هـیچ کلام لطیفی و حس رمانتیکی درش اثر نمی کند و من کاملا از او به عنوان طرف تمرینی استفاده می کنم ، گرچه دلم می گیرد که چرا اینقدر هوش عاطفیش پایین است و اینقدر بی احساس
نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٦ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |