رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

از دیگر موهبت های افسردگی، عمیق شدن در درونم بود.

علت افسردگی هرچه بود باعث توقف در روند جاری زندگی شده و همین باعث می شد تا عمق وجودم را کند و کاو کنم و بیشتر با خودم کلنجار بروم.

منی که تا چند ماه قبلش برای تمام ساعتهای زندگیم برنامه داشتم و لحظه ای بیکار نبودم یکهو با خلائی موجه شده بودم که خودم هم نمی شناختمش.

تا قبل از آن هویت من خلاصه می شد در کارم، مردی که دوست داشتم، دوستانی که داشتم و فعالیت هایی که می کردم ولی هنگامی که این مشکل پیش آمد من کارم و ارتباط عاطفیم را ازدست داده بودم و کم کم با دیگر فعالیت ها و دوستانم هم دچار مشکل می شدم.

در حقیقت من بی هویت شده بودم.

هیچ تعریفی از خودم نداشتم.

هیچ درکی از اینکه من کی هستم و چکار می خواهم بکنم.

آینده تاریک و مبهم و ترسناک بود.

قدم از قدم نمی توانستم بردارم و دلیلی هم برای تلاش نداشتم.

تمام تلاش چندین ساله ام به طرفه العینی به باد رفته بود و چه سود که دوباره از اول شروع کنم.

شیرازه زندگیم از هم پاشیده شده و تنها چیزی که برایم مانده بود احساسم بود ولاغیر

حسی که یا خشم بود و یا غم...

خشم چندین و چند ساله از درون می جوشید و انگار تمامی نداشت.

باور نمی کردم اینهمه خشم دروجودم سرکوب شده بوده و من بی خبر بوده ام.

با این وجود سعی می کردم زندگی را کاملا ماشینی و مکانیکی بگذرانم.

سرکاری می رفتم که جز عذاب هیچ چیزی برایم نداشت و البته پول مشاورانم را هم تامین می کرد.

به ضرب و زور یوگا می رفتم.

پیاده روی می کردم.

تنها کاری که با تمام وجود انجام می دادم فیلم دیدن بود و نه حتی کتاب خواندن برای خوره کتابی مثل من.

و اشک می ریختم.

تمام انگیزه ام روزهای مشاوره بود.

تمام هفته را به امید آن یک ساعت می گذراندم تا بنشینم و برای خانم دکتر زار بزنم.

و همین جلسات مشاوره باعث شد تا من بیشتر با خودم آشنا شوم و کارهایی انجام دهم که هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم انجام دهم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٢ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |