رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

این حس را بیشتر دلم می خواست مصورش کنم تا توصیف

یعنی از یک جایی به بعد یک شکافی توی قلبم به وجود آمد و یک تکه آهن زنگ زده تیز توش گیر کرد.

تکه آهنی که طوری فرو رفته بود که می ترسیدم درش بیاورم تا از شدت خونریزی بمیرم ولی با هر نفسی که می کشیدم حضورش را در قلبم احساس می کردم.

حتی خیلی وقت ها مزه زنگ اهن را توی دهانم می فهمیدم.

وقتی چشم ها را می بستم و به قلبم نگاه می کردم، می دیدمش که زنگار بسته و کثیف در قلبم فرو رفته و آنرا دوپاره کرده است.

قلبم سنگین بود.

قلبم مجروح بود.

قلبم همیشه درد می کرد.

قلبم دوپاره شده بود.

حالا که بهتر شده ام گویی تکه آهن زنگار بسته از میان برداشته شده است اما آن دوپاره قلبم دیگر بهم نیامد و شکافش هنوز هست.

منبع عکس

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۱ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |