رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

مردن و مرگ مقوله ای است که معمولا از زیر فکر کردن و حتی نزدیک شدن بهش در می رویم ولی در دوران افسردگی همچین با تار و پود لحظاتمان عجین می شود که انگار بیشتر از هر پدیده دیگری به این موضوع پرداخته ایم.

برای من زمانی قضیه جدی شد که به این نتیجه رسیدم بودن و نبودن من خیلی فرق نمی کند و اگر نباشم هم آب از آب تکان نمی خورد و دنیا به کار خودش ادامه می دهد و چون من سودی به این دنیا نمی رسانم حداقل با مردنم مواد معدنی به چرخه حیات وارد شده و خیری به محیط ریست می رسد. البته بماند که در دوردست های ذهنم به خانواده فکر می کردم ولی به نظرم خیلی هم برایشان مهم نبود. و در همین زمان بود که دیدم چقدر راحت می توانم دست به اعمالی بزنم که نتیجه اش حذف از دنیا باشد و این خودم را بیش از هر کس دیگری ترساند که بالاخره تتمه عقلم هنوز باقی بود.

بعد از مدتی که از دارودرمانی گذشت کمی اوضاع فرق کرد ولی من و سایه مرگ باهم در جدال بودیم. جدال که نه کشاکشی دوستانه.

در این دوران به این نتیجه رسیده بودم که من دیگر کاری در این دنیا ندارم و به زودی زمان مرگم فراخواهد رسید. بعد با خودم فکر می کردم که  از این فرصت باقیمانده چگونه استفاده کنم ؟ و خوشحال بودم که این روزهای باقیمانده را اسیر رختخواب و بیماری نیستم و در سلامت جسم هستم و می توانم از آن استفاده کنم ولی چه سود که کلا همه کارها به نظرم عبث و بیهوده میامد و تمام اهدافی که قبل از افسردگی داشتم خزعبلاتی پوچ بیش نبود که دنبال کردنشان کاری بی فایده بود. بنابراین تصمیم گرفتم روال زندگی را عادی طی کنم و سعی کنم تا جایی که می توانم از همین کورسو حسی که برایم مانده استفاده کنم و سعی کنم بهم خوش بگذرد و کارهایی را که برایم عذاب آور است و کسانی که برایم آزاردهنده هستند را حذف کنم و سعی کنم این روزهای باقیمانده را در ارامش بگذرانم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٩ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |