رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

تازه متوجه شدیم که ما جلسه بیست و دوم مشاوره مان را گذراندیم واینجا هنوز شرح جلسه دوم را نوشته ایم. که خوب نشان از همت والای ما دارد!!!

به هرحال در جلسات بعدی متوجه شدیم که افسردگی بیماری ای است که هر فرد در طول زندگی دست کم سه بار به آن مبتلا می شود و اتفاق عجیبی نیست و اینکه بنده تا بدین سن و سال به آن دچار نشده ام عجیب است.

هر بار که پیش خانم دکتر می رفتم با ترس و لرز از تغییراتی که در رفتار و خلق و خویم پدید آمده بود می گفتم و هق هق گریه می کردم و دست آخر خانم دکتر با یک جمله می فرمودند یعنی تا به حال این حس را نداشتی؟ می گفتم نه  و بعد می گفتند نترس اینها از عوارض افسردگی است. و جالب اینکه من ته ته ذهنم هنوز خودم را یک فرد افسرده نمی دانستم.

از نظر من فرد افسرده موجودی با مو و ریش بلند و به نوعی هپلی بود که از رختخواب بیرون نمی آمد و از خانه خارج نمی شد در صورتیکه من نه ریش داشتم و هر روز صبح هم سر کار می رفتم و البته اگر کمی بیشتر فکر می کردم متوجه می شدم که با استانداردی که من داشتم هیچ وقتم در دسته افسردگان جای نمی گرفتم چون هیچ وقت ریش در نمیاوردم!!

به هر حال هر روز که می گذشت حس های من بیشتر تعطیل می شد. دیگر از هیچ چیز لذت نمی بردم. نه غذا ها طعمی داشت و نه عطر ها بویی.

نه زیبایی طبیعت را درک می کردم و نه لطافت گلبرگ گلی را. و این برای منی که دوستانم می گفتند آنقدر با آشتها و لذت غذا می خوری که برای تبلیغ خوراکی مناسبی یعنی فاجعه!

برای یک نقاش که تمام ارزشش به درک زیبایی دنیا است ندیدن زیبایی ها یعنی برو بمیر.

نه آفتاب را روی پوست خودم احساس می کردم و نه سرمای زمستان برایم آزاردهنده بود.

و تمام اینها به علاوه اینکه هیچ کس دور و بر من نباشد و پا روی دم من نگذارذ و دم من هم خیلی دراز است.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٧ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |