رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

خلاصه با حالی نزار جلسه دوم را در محضر خانم دکتر نازنین حاضر شدیم و صد البته از اقدامات دوپامین پروری خود کلامی برزبان نیاوردیم و تنها بر حسب وظیفه احساسات خود را که در طول هفته مکتوب و منقوش کرده بودیم خدمت ایشان عرضه کردیم.

بعد از دیدن احساست مصور ما فرمودند این احساسات شماست؟

عرض کردیم:بلی

گفتند:جالب است.

و ما ارزه بر انداممان افتاد که ای وای ما چه مرض لاعلاجی داریم که احساساتمان اینگونه جالب است و دوباره زیر چشمی به احساسات مصورمان نگاه می کردیم که در همه صحنه ها دخترک گیس بافته ای بود کنجی خزیده پشت به صحنه در حال گریه و زاری و یا زانوی غم به بغل گرفته...

خلاصه در ان جلسه بیشتر از شرح عاشقیت خود گفتیم که 5 سال است دل در گرو استاد خود داریم و لب فرو بسته ایم. و در عرض دو سال اخیر که با ایشان کار می کردیم بسیار اذیت شدیم تا اخر قید همه چیز را زده و بدون هیچ توضیحی گذاشتیم و رفتیم و حالا مثل سگ پشیمانیم که سودی ندارد. و از مشکلات محیط کاری در دوسال گذشته ناله ها کردیم.

و با این سوال مواجه شدیم که چرا بهش نگفتی؟

خوب چرا بهش نگفتم؟

به عقلم هم نرسید باید بهش می گفتم.

خود خرش نباید می فهمید.

فرمودند نه .

اِ! یعنی نفهمیده؟

فرمودند :نه

و اینگونه بود که در چالشی عظیم افتادم .

 و به هر حال با توجه به باقی صحبت ها نتیجه آن شد که من به سختی می توانم مرزی بین احساس و کارم قائل شوم و با کار و محیط و آدمهایش درگیری عاطفی پیدا می کنم و همین باعث می شود که چنان همه چیز درهم تنیده شود که تفکیکش ناممکن شود.

به هر حال آن جلسه هم به پایان آمد و سریع دست به دامان دوست و آشنای روانشناس و روانشناس رو شده که اینکه می گویند احساسات را بکش یعنی چه؟بعد کاشف به عمل آمد که معمولا بیشتر مراجعین خط خطی هایی تحویل می دهند از آن دست که ما در کلاس های طراحی برای قوی شدن دست به شاگردانمان می دهیم و شاید سوال خانم دکتر در مورد شکل و شمایل پاستوریزه احساسات ما نه به خاطر  لباس یا مدل مویش  بوده بلکه کلا بحث در محتوا بوده است و اینگونه خیالمان آسوده گشت.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٥ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |