رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

وقتی با کلی عملیات ژانگولر و جیمزباند بازی بعد از شش ماه موفق به دیدار دلبر رعنای خود شدیم و سفره دل را پیشش گشودیم که ای دریغا که ندانسته گرفتار شدم !!! و 5 سال این راز را چون جان شیرین حفظ کرده ام ، خیلی جدی فرمودند که چرا ؟ من که خیلی مواظب بودم!! و اینجا بود که می خواستم سری را به حکم ژست اعترافات عاشقانه به زیر انداخته بودم بالا آورده و نگاهی غضب الود نثارش کنم که اخر دلبر جانان من گفتم عاشق شدم نگفتم که باردار شدم که می گویی مواظب بودم !!! و اینجاست که به قول دخترخاله خردمندمان با تمام وجود درک کردم که این آدم بویی از احساس نبرده و کلا بخش احساسش سوراخ است و می شود به عنوان نماد منطق ازش استفاده کرد .

رسما می خواستم بزنم تو دماغش...

به هرحال بعد از اینکه زد جاده خاکی و برگشت سر مباحث شیرین کسب و کار و گله گذاری های شغلی به عنوان حسن ختام صحبت بهش گفتم که حتی جناب بابا کرم هم می داند که ادم ندانسته گرفتار می شود و تو با ای کیوی بالای 150 هنوز نفهمیدی که این ماجرا یک اتفاق است و نه یک انتخاب....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |