رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

داستان تا انجا پیش رفت که شادی جان خانم دکتری را معرفی کرد تا من جلسات مشاوره را با ایشان شروع کنم و بماند که از ان سه شنبه که ما با شادی جان قرار داشتیم تا یکشنبه که اولین جلسه بود چه گذشت چون انگار سر زخمکه نه شاهرگ باز شده بود و فوران اشک بیداد می کرد و حساسیت فصلی بهانه ای شد برای دماغ قرمز و چشمان ورقلمبیده.. بالاخره به هر جانکندنی بود یکشنبه رسید و و ما به محضر خانم دکتر شرفیاب شدیم و حالا از کجا شروع کنیم که اینجا نمی توان پکیج ویژه ارایه داد و باید با طول و تفضیل گفت و به هر حال گفتیم از ابتدای عاشقیت خود. کماکان با چاشنی زر زر و فین فین و اشکهایی چون رود جاری، دست آخر هم اضافه کردیم که فعلا مشکل اصلی این است که نه تمرکز داریم و نه انگیزه و حتی حال و حوصلهو به زور وظیفه خطیر زندگی را بر دوش می کشیم که باری بس گران است و خانم دکتر فرمودند که این کاملا طبیعی است چرا که بدن من از فقدان هورمون دوپامین رنج می برد و به خاطر شکست عشقی کلا مغزمان این بخش را تعطیل کرده و کرکره ها پایین کشیده است. از انجایی که معمولا در جلسات مشاوره حرفهای اساسی موقع خداحافظی زده می شود مجبور شدم سریع به اینترنت و جزوات رجوع کنم و ببینم این دوپامین دیگر چیست ، چون تا به حال هر چه می کشیدیم از دست کورتیزول بود مه صبح به صبح باید قربان خودمان می رفتیم که بابا دست بجنبان و قبل از ١٠ صبح کمی کورتیزول به ما برسان که این اخلاق ما سرجایش بیاید و بتوانیم به دیگران روی خوش نشان دهیم و حالا هم دوپامین و البته سروتونین هم جای خودش را دارد، خلاصه دیدیم که بله در جزوات دوپامین و کمبودش جزو علل افسردگی ذکر شده ولی بسکه من دنبال راهکار بودم توجهی به ان بخش نکرده بودم و حالا هم و غمم شده بود افزایش دوپامین... افزایش دوپامین با مواد غذایی سیب و چغندر و کرفس.... ولی اخر کرفس و سیب کجا و قد و بالای رعنای دلبر ما کجا ...خلاصه هر گازی که به سیب و کرفس می زدیم کمی صبر نموده و خوشحال وار منتظر بودیم که متصدی مربوطه برود و غده مورد نظر را راه بیندازد و دوپامین ترشح کند و از این حال دربیاییم. راستش یک چند روزی که گذشت متوجه شدم نه تنها هیپىفیزمان که کلا مغزمان درحال تعطیل شدن است و در یک فضای فانتزی و متوهم به سر می بریم.
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٧ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |