رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

بعد از مصائب و مشکلاتی که  برایمان پیش آمد دچار مشکلی شدیم به نام سندروم "خود طرد شدگی بینی" که مسلما از بیماری های ابداعی شخص شخیص خودمان است ولاغیر...

از علائم ان هم این است که انتظار داریم در کلیه محافل و مجالس حضور داشته باشیم و یا یاد و نام ما باشد و خلاصه در همه جا نقشی داشته باشیم و مشکل انجا نمود پیدا می کند این  انتظار در مورد گروه ها و جوامعی که روحشان از وجود ما  خبر ندارد هم صدق می کند. حالا چرا باید آن بندگان خدا ما را بشناسند و به ما ارادت داشته باشند خدا عالم است و خودم هم نمی دانم  این توقع از کجا  ایجاد شده است

مثلا اگر چند تا وبلاگ را لینک به لینک برویم و متوجه تشابه لینک هایشان شویم و توی نوشتههایشان بده بستان های مجازی نویسندگانشان را کشف کنیم ناگهان خشمی تمام وجودمان را در می نوردد که چرا لینک وبلاگ من در بین لینکهایشان نیست؟ بعد یادمان میفتد که خودما هم اولین بار است که این صفحات را باز کرده و کلا از وجود چنین اشخاصی بی خبر بوده ایم.

حالا نمی دانم این  بر می گردد به روحیه  نارسیسیسم پیشرفته و مفرطمان که ضربه خورده و چلاق شده یا از جایی دیگر آب می خورد.

در دنیای واقعی که اوضاع بدتر است.

کلا انتظار دارم در تمام جلسات شرکت حضور داشته باشم و اگر مکتوجه شوم جلسه ای بی حضور من تشکیل شده دنیا روی سرم خراب می شود و احساس می کنم که اینها لیاقت من را ندارند و باید که بروم و حالشان را بگیرم و بعد که زبانه های خشم را با پتوی چهرخانه خاموش کردم با مهربانی می گویم که خوب آخر مثلا تو جلسه رانندگان پخش حسن آباد علیا چه نیاز به حضور تو بود؟ 

بعد قسمت جالبتر  اینجاست که اگر توی جلسه ای هم باشم یا حال و حوصله حرف های کشدارشان را ندارم و یا مثل یک شیر  زخمی خشمگین در حال غرش هستم.

و خوب معلوم است که کلا نبودنمان بهتر از بودنمان است.

به هر حال این هم از کشفیات  جدیدی است که در مورد خلق و خوی نوظهورمان به عمل آورده ایم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۳ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |