رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

وارد دفتر شدم گوش تا گوش دوستان نشسته بودند تو جلسه ، خیلی حال و حوصله نداشتم و از سر انجام وظیفه امده بودم که بعدا نگویند تو که مسؤول فلان گروه هستی چرا تو جلسه نبودی، یهو دیدم باز همان حرف و حدیث های قدیمی و گله وشکایت های قدیمی ، از ادمهایی که سال تا سال پیداشون نمیشه مگر اینکه کار داشته باشند، جوش آورده بودم حسابی و اخلاق فروردینیم قلپی زده بود بالا، خلاصه رسما امادگی این را داشتم که برم وسط جلسه و با یکی که زر مفت میزنه و هر دفعه فقط حرف میزنه وپای عمل پیداش نمیشه دست به یقه بشم، بعد به خودم می گفتم که نه بشین و احساساتت را تماشا کن و با خشمت آشتی کن! بعد کم مانده بود بکوبم تو دهن خودم با این نصایح مشفقانه! خلاصه چرندیات ادمها ادامه داشت تا اینکه دیکر یکی از دوستان پا را از حد فرا تر گذاشت و حرفی زد که کاملا با واقعیت در تناقض بود و صد البته بنده جزو معدود کسانی بودم که از حقیقت خبر داشتم و می دانستم ایشان برخلاف ادعایی که می کنند عمل کرده اند و کاملا چرند می گویند و خلاصه عنان اختیار از کف داده ووارد جلسه شدم و نفس عمیقی کشیدم و ازش سوالی در مورد ان کار پرسیدم که مجبور شد چیزکی بگوید ولی چنان غضبناک بودم که آقایان حاضر در جلسه سریعا صندلی خالی کرده و مرا در کنار خود نشاندند تا کاربه خشونت فیزیکی کشیده نشود، رسما می توانستم بی مهابا پته اش را روی آب بریزم ، برایم هم اهمیت نداشت چه اتفاقی میفتد مهم این بود که دیگر کسی جرات نکند از رو شکمش حرف مفت بزند، این ادم متعهد بود کاری را خرداد ماه انجام دهد و صورت جلساتش هم موجود است و دریغ از یک قدم که برداشته باشد و حالا از بخش دیگر کار ایراد بنی اسراعیلی می گیرد که انگار کلا در جریان امور نبوده است ، دیشب می توانستم کل هیکلش را گل بگیرم نه برای منافع خودم که برای هیچ و پوچ
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |