رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

بالاخره حقوق یک ماه جان کندن شهریور ماه واریز شد . و حالا ما مانده ایم سردرگم که درد خود را به که به گوییم وسفره دل را پیش که بگشاییم که خودمان می دانستیم پارادوکس غریبیست و هر طرف را بگیری یک طرف دیگر می لنگد، در همین اثنا یک روز تلفن زنگ خورد و دخترکی ان طرف خط گفت که از طرف شادی جان زنگ می زند برای تدریس، و اندکی طول کشید تا یادم امد که من مدیر اموزش موسسه خیریه ای هستم و او معلم داوطلبی است برای تدریس به کودکان بی بضاعت ولی این وسط شادی جان که بود؟بعد خودش توضیح داد که شادی جان دکتر روانشناسش است که به او توصیه کرده زمانی را به کارداوطلبانه بگذراند و ما را معرفی کرده و او را به من وصل کرده اند که مدیر اموزشم و دخترک حرف می زد و من نمی شنیدم و در عوالم خودم سیر می کردم که یادم می امد که شادی جان همان گمشده ایست که ما در دریا ها دنبالش می گشتیم و حال او را اینگونه یافته ایم ، خلاصه دخترک شرح حالی گفت و من نفهمیدم وشماره ای ازش گرفتم و دست آخر گفتم که اگر بشود شما ه مطب شادی جان را هم بدهد. تلفن را که قطع کردم یاد ایام قدیم افتادم وروزگار گذشته که دورادور وصف شادی جان را از استاد روانشناسیم می شنیدم و زمانی که گفتم درست است که من کلا سیم آخر هستم ولی برای زمانی که همین سیم آخر هم اتصالی کرد و شما در دست رس نبودید چه کنم؟ شادی جان را معرفی کردند و این تلفن در این شرایط نشانه ان است که شادی جان باید دست به اچار شده و یک راست برود سر کنتور هرچند که بعد ازتماس با مطبش متوجه شدم او هم به مانند بقیه مشاورانی که این چند وقت تماس گرفته بودم مراجع جدید قبول نمی کند. به هر حال لطف کرد و برای ارجاع من به مشاور دیگر زمانی گذاشت و من مجبور شدم یک پکیج فشرده از حوادث پنج ساله در ١۵دقیقه با چاشنی فین فین و اشک اراىه بدهم و ١۵ دقیقه بعدی هم به ایراد سخنرانی در باب شرایط مشاور از قبیل سن و قد و رنگ چشم و ...بگذرانم که خوشبختانه شادی جان در صندوقچه جادویش چنین کسی را داشت و من دربست قبولش کردم و ندید بهش اعتماد کردم و حس کردم بالاخره کسی را پیدا کردم که می توانم همه ابعاد ماجرا وا برایش تعریف کنم .
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٦ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |