رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

خلاصه تا انجا پیش رفتیم که دیدم گویا جانمان در خطر است از آنجا که کمی تا قسمتی جاندوست می باشیم به تکاپو افتادیم تا اوضاع را سامانی بدهیم و در به در دنبال دکتر روان پزشک حاذقی بودیم تا یک چاره ای برای این مصرف بی رویه ما بکند و بهترین گزینه خانم دکتری بود که حداقل همین دخترخاله جان ازش نتیجه گرفته بود و این خودش کم چیزی نیست که کلا او در پرسشنامه ها در جواب سوال نحوه گذراندن اوقات فراغت می نویسد نشستن در اتاق انتظار روانپزشکان!

به هر حال دو هفته طول کشید تا با ایثار و فداکاری وقتی برای  من جور کردند یعنی چون ایشان وقت نداشتند و بالاخره یکی راضی شد و وقت شریفش را به من داد و من به خدمتشان شرفیاب شدم .

قبلا هم شرط وپی کرده بودم من حرف نمی زنم ها ! و در طول راه سیصد و پنجاه و سه بار  این مطلب را به خواهرم گوشزد کردم!

او هم مطمئنم کرد که دکتر مهربون است و ....

نوبتم که شد وارد اتاقش شدم و ای داد بر من چه خانم مهربانی !

دلم میاد با او حرف نزنم؟

بعد یاد ویزیت دقیقه ای خدا تومانش افتادم  و دلم امد و همان اول گفتم من هیچ صحبتی با شما ندارم و چون کلردیزپوکساید و آسنترا را با پروزاک و الپراز باهم خوردم امدم که اگر عوارض جانبی دارد بهم بگویید که من طاقتش را دارم!اصلا هم روان درمانی نمی خواهم و مستقیم دارو بدهید لطفا! بعد هم مثل گربه شرک با چشم های گشاد نگاهش کردم.

بعد هم پقی زدم زیر گریه 

ای بابا

بعد هی به خودم می گفتم لعنتی بعدش برو امامزاده مجانی گریه کن !

خلاصه جمع و جور کردم و تازه خانم دکتر مجال پیدا کرد حال و احوال بپرسد و گفت بالاخره باید چندتا سوال بپرسم که چند سالت است و وضعیت اولیه و سبک زندگی و این چیزها...

یک چشم به ساعت و یک چشم به دکتر جواب دادم و اخرش هم فشرده ای از شرح ماوقع را گفتم .

بعد گفت اول باید تست بدهی بعد دارو درمانی . بعد مشاوره 

راستش اگر حساب همه دقایق زندگیم را مانند آن 47 دقیقه داشتم شاید واقعا الان به جایی رسیده بودم ولی خوب چه می شود کرد که عمر می گذرد و چه بی دریغ هم از دستش می دهیم.

وقت شیرین حساب و کتاب 158 هزار تومان را که زیر بار دین خواهر جان رفتم گویی که جانم با کارت او کشیده شد و افسردگی برایم اگر مسجل بود که تثبیت شد و حال می ماند هزینه تست که انهم 200 چوق برایم اب می خورد که کلا حکم قطعی جنون بود در ان‌ برهه زمانی پس موکول شد به زمانی مناسب تر.

توی ماشین  رسما انصراف خودم را اعلام کردم و گفتم که هر چقدر هم ایشان کار درست و نازنین و به دل نشین باشد اما در توان روحی و مالی من نیست که در این شرایط ادامه دهم و اگر بخواهم بعد از سالها استقلال مالی در این شرایط روحی باز به خانواده رجوع کنم شکست مضاعف است که فعلا دلیلی نمی بینم آنرا به خودم تحمیل کنم و ترجیح می دهم چند هفته دیگر صبر کنم که در افق  خورشید حقوق در حال دمیدن است و به زودی در جیب هایمان جوی پول روان خواهد شد و این بیابان رنگ و بویی دگر خواهد یافت و چه بسا افسردگیمان هم خوب خواهد شد !! 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٥ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |