رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

این حس را بیشتر دلم می خواست مصورش کنم تا توصیف

یعنی از یک جایی به بعد یک شکافی توی قلبم به وجود آمد و یک تکه آهن زنگ زده تیز توش گیر کرد.

تکه آهنی که طوری فرو رفته بود که می ترسیدم درش بیاورم تا از شدت خونریزی بمیرم ولی با هر نفسی که می کشیدم حضورش را در قلبم احساس می کردم.

حتی خیلی وقت ها مزه زنگ اهن را توی دهانم می فهمیدم.

وقتی چشم ها را می بستم و به قلبم نگاه می کردم، می دیدمش که زنگار بسته و کثیف در قلبم فرو رفته و آنرا دوپاره کرده است.

قلبم سنگین بود.

قلبم مجروح بود.

قلبم همیشه درد می کرد.

قلبم دوپاره شده بود.

حالا که بهتر شده ام گویی تکه آهن زنگار بسته از میان برداشته شده است اما آن دوپاره قلبم دیگر بهم نیامد و شکافش هنوز هست.

منبع عکس

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۱ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

یکی از مواهبی که افسردگی برایم داشت شجاعت بود.

این که کمتر بترسم

افسرگی باعث شد یک جورایی نوع دیگر زندگی را تجربه کنم و بعد از آن گذر کردم.

روزهای تیره و سختی بود.

روزهای سرد و خالی

خالی نبود

پر از غم بود و سنگین

بی رنگ نبود

تیره بود و مه آلود

بعد توی آن روزها من کارهایی کردم که شاید در حالت عادی انجام نمی دادم، چون در نظرم اوضاع از آن بدتر نمی شد و اگر هم آن کار اشتباه بود و یا خراب می شد برمی گشتم همین جایی که بودم.

و جالب اینکه آن کارها اشتباه از آب درنمیامد و همه اش جواب می داد و باعث می شد که من قدم به قدم درهای جدید بر رویم گشوده شود.

یک جورایی حالا هم که بهتر شدم این روند را ادامه می دهم و بعد با خودم می گویم اوضاع از ان روزها که بدتر نمی شود!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱٠ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |