رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

مردن و مرگ مقوله ای است که معمولا از زیر فکر کردن و حتی نزدیک شدن بهش در می رویم ولی در دوران افسردگی همچین با تار و پود لحظاتمان عجین می شود که انگار بیشتر از هر پدیده دیگری به این موضوع پرداخته ایم.

برای من زمانی قضیه جدی شد که به این نتیجه رسیدم بودن و نبودن من خیلی فرق نمی کند و اگر نباشم هم آب از آب تکان نمی خورد و دنیا به کار خودش ادامه می دهد و چون من سودی به این دنیا نمی رسانم حداقل با مردنم مواد معدنی به چرخه حیات وارد شده و خیری به محیط ریست می رسد. البته بماند که در دوردست های ذهنم به خانواده فکر می کردم ولی به نظرم خیلی هم برایشان مهم نبود. و در همین زمان بود که دیدم چقدر راحت می توانم دست به اعمالی بزنم که نتیجه اش حذف از دنیا باشد و این خودم را بیش از هر کس دیگری ترساند که بالاخره تتمه عقلم هنوز باقی بود.

بعد از مدتی که از دارودرمانی گذشت کمی اوضاع فرق کرد ولی من و سایه مرگ باهم در جدال بودیم. جدال که نه کشاکشی دوستانه.

در این دوران به این نتیجه رسیده بودم که من دیگر کاری در این دنیا ندارم و به زودی زمان مرگم فراخواهد رسید. بعد با خودم فکر می کردم که  از این فرصت باقیمانده چگونه استفاده کنم ؟ و خوشحال بودم که این روزهای باقیمانده را اسیر رختخواب و بیماری نیستم و در سلامت جسم هستم و می توانم از آن استفاده کنم ولی چه سود که کلا همه کارها به نظرم عبث و بیهوده میامد و تمام اهدافی که قبل از افسردگی داشتم خزعبلاتی پوچ بیش نبود که دنبال کردنشان کاری بی فایده بود. بنابراین تصمیم گرفتم روال زندگی را عادی طی کنم و سعی کنم تا جایی که می توانم از همین کورسو حسی که برایم مانده استفاده کنم و سعی کنم بهم خوش بگذرد و کارهایی را که برایم عذاب آور است و کسانی که برایم آزاردهنده هستند را حذف کنم و سعی کنم این روزهای باقیمانده را در ارامش بگذرانم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٩ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

یکی از تبعات افسردگی خشم شدید است که نسبت به همه چیز بروز می کند و آدم دلش می خواهد سر به تن هیچ کس نباشد و در حقیقت یک منبع باروت اماده اشتعال است.

در حقیقت این خشم نسبت به سه گروه بروز می کند:

1- دسته اول کسانی که بلایی سر آدم آورده اند و شخص نسبت به آنها کینه دارد و در کل از دستشان عصبانی است. او دوست دارد حتی تمام کسانی که در طول دوران زندگی نسبت به او خبط و خطایی انجام داده اند را گیر بیاورد و به سزای تمامم اعمال شنیعشان برساند که این شاید شامل همکلاسی دوران مهدکودک باشد که یک بار زودتر از من سوار تاب شد و از همان زمان احساس اجحاف را در من بیدار کرد تا جرج بوش و رهبران سیاسی و رئیس بایگانی ثبت احوال شهرستان خاش....

2- دسته دوم کسان و یا پدیده هایی هستند که کلا روی روان ادمیزاد با پاشنه بلند تق تقی راه می روند و ویران کننده هستند از ترافیک گرفته تا روش آدمس جویدن بغل دستی توی تاکسی و یا زنگ های تلفن توی شرکت

3- دسته سوم کلا ادم ها و فضاهای شاد و پر انرژی است. با اینکه توصیه می شود فرد افسرده از فضای غمگین دوری کند ولی در مواردی فضاهای خیلی شاد و ادم های زیادی سرخوش هم خیلی قابل تحمل نیستند. البته این دسته سوم کاملا تجربه شخصی است و خیلی با قاطعیت نمی توانم در موردش نظر دهم.

به هر حال در مورد خود من بحران افسردگی مصادف شد با روزهای پایانی سال و شور و شوق عید که واقعا برایم غیرقابل تحمل بود.

بهار همیشه برایم سرشار از امید و شور بود که امسال دلم می خواست به زمستان رشوه بدهم تا بماند. از دیدن جوانه ها و شکوفه های درختان حرصم می گرفت و بدم نمی آمد می توانستم تک تک شکوفه ها و برگ ها را از شاخه جدا کنم.

یک بار که دیگر طاقتم تمام شد جلوی یک درخت غرق شکوفه که بین درختان کهنسال چنار بود ایستادم و سرش فریاد زدم که ای کره خر! مگر نمی بینی بزرگترهای تو هنوز خوابند؟ چی فکر کردی که تند تند شکوفه دادی و رخت عید تنت کردی ندید بدید بدبخت! عقده ای ! از چنارها یاد بگیر که هنوز یک جوانه هم نداده اند اونوقت تو پر شکوفه ای و پس فردا یک باد میاید و همه را میریزاند و حالت جا میاید. تازه اگر هم نریزد و کلی زحمت بکشی چند تایی را به ثمر برسانی فکر می کنی کسی قدر می داند!! خاک بر سرت کنند و بعد هم زیرش نشستم و کلی گریه کردم و آن بیچاره هم کلی گلبرگ شکوفه بر سرم ریخت تا حالم را بهتر کند.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱۳ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

تازه متوجه شدیم که ما جلسه بیست و دوم مشاوره مان را گذراندیم واینجا هنوز شرح جلسه دوم را نوشته ایم. که خوب نشان از همت والای ما دارد!!!

به هرحال در جلسات بعدی متوجه شدیم که افسردگی بیماری ای است که هر فرد در طول زندگی دست کم سه بار به آن مبتلا می شود و اتفاق عجیبی نیست و اینکه بنده تا بدین سن و سال به آن دچار نشده ام عجیب است.

هر بار که پیش خانم دکتر می رفتم با ترس و لرز از تغییراتی که در رفتار و خلق و خویم پدید آمده بود می گفتم و هق هق گریه می کردم و دست آخر خانم دکتر با یک جمله می فرمودند یعنی تا به حال این حس را نداشتی؟ می گفتم نه  و بعد می گفتند نترس اینها از عوارض افسردگی است. و جالب اینکه من ته ته ذهنم هنوز خودم را یک فرد افسرده نمی دانستم.

از نظر من فرد افسرده موجودی با مو و ریش بلند و به نوعی هپلی بود که از رختخواب بیرون نمی آمد و از خانه خارج نمی شد در صورتیکه من نه ریش داشتم و هر روز صبح هم سر کار می رفتم و البته اگر کمی بیشتر فکر می کردم متوجه می شدم که با استانداردی که من داشتم هیچ وقتم در دسته افسردگان جای نمی گرفتم چون هیچ وقت ریش در نمیاوردم!!

به هر حال هر روز که می گذشت حس های من بیشتر تعطیل می شد. دیگر از هیچ چیز لذت نمی بردم. نه غذا ها طعمی داشت و نه عطر ها بویی.

نه زیبایی طبیعت را درک می کردم و نه لطافت گلبرگ گلی را. و این برای منی که دوستانم می گفتند آنقدر با آشتها و لذت غذا می خوری که برای تبلیغ خوراکی مناسبی یعنی فاجعه!

برای یک نقاش که تمام ارزشش به درک زیبایی دنیا است ندیدن زیبایی ها یعنی برو بمیر.

نه آفتاب را روی پوست خودم احساس می کردم و نه سرمای زمستان برایم آزاردهنده بود.

و تمام اینها به علاوه اینکه هیچ کس دور و بر من نباشد و پا روی دم من نگذارذ و دم من هم خیلی دراز است.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٧ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |