رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

از آنجا که در ده روز آخر سال نود و دو از دیدن شادی مردم رگ حسادتمان بدجور ورقلمبیده بود و هرچه اوضاع و احوال شادتر و پر جنب و جوش تر می شد ما دمغ تر و فسرده تر، کار به جایی رسید که راست راست درخیابان راه می رفتیم و از میان مردم درگیر خرید و کارهای شب عید گذر کرده و بی اراده های های می گریستیم.

و جالب تر اینجا بود که در آن روزگار وظیفه خطیری بر عهده ما بود به قرار تشکر حضوری از یک سری مدیرانی که با مجموعه ما همکاری داشتند و خلاصه با یک کارتن شیرینی و هدایای شب عید در سطح شهر سرگردان می گریستیم تا به مقصد مورد نظر رسیده و با گریم مخصوص و لبخند زورکی وارد شده و چاق سلامتی مدیرانه را به جاآورده و سریعا فلنگ را بسته و دوباره زار زار تا دفتر مدیر بعدی دل سیر گریه کنیم و اینگونه شد که یک کرم پودر کامل صرف دماغ قرمزمان در این ایام شد.

و دست آخر در اخرین دیدار با جناب آقای دکتر روانپزشک عزیز ایشان از خر شیطان پایین امده و بالاخره یک سری قرص سیب زمینی پرور تجویز نمودند که به واسطه تناول آن دیگر نه شادی و نه غم به سراغمان نیامد و کلیه آتفاقات خوب و بد سال نود و سه که به حمد خدا کم هم نبودند را مانند یک سیب زمینی پخته بی هیچ واکنشی ملاحظه کردیم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۱ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |