رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

یکی از توصیه های خانم مشاور این بود که ارتباطات اجتماعیم را گسترش بدهم و با توجه به سوسابقه ام و نشست و برخاستم با قشر تحصیلکرده این مملکت تو یک سری کلاس ها و مجامعی شرکت کنم که هم دوباره ذهنم درگیر شود و هم ادم حسابی توش ببینم و فکر نکنم مملکت ما چند تا دونه ادم حسابی بیشتر نداشت که ازقضا همان ها هم زدند و دهن ما را سرویس کردند و هستند هنوز کسانی که می توانند روی اعصاب ما راه بروند و خلاصه.... این شد و با توجه به اینکه خیلی از فضا ها و مکاتب و رشته ها را قبلا امتحان کرده بودیم و نخبگانشان را ازموده بودیم و با انها حشر ونشر داشتیم قرعه فال به نام فلسفه افتاد که کلا از ابتدای خلقتمان با آن مشکل داشتیم که هیچ وقت در زندگی سوال فلسفی برایم پیش نیامده است. یعنی حتی من در اوان کودکی هم از کسی نپرسیدم که بچه هز کجا میاید؟ بارها هم برای اطمینان خاطر از مادرجان پرسیدم که من هیچ وقت در این مورد کنجکاوی نکردم و او با طیب خاطر ما را مطمئن ساخت که نه هیچ وقت کاری به این کار ها نداشتی خلاصه تو خود به خوان حدیث مفصل از این مجمل که من و فلسفه هیچ وقت در یکجا جمع نشده بودیم و بارها برای اینکه از قافله عقب نمانیم سعی کردیم مطالعه آن را شروع کنیم که کلا تمام سوالهایشان به نظرم جزو بدیهیات آمد.!!!

خلاصه چند موسسه ای را زیر و رو کردم و از قضا یکی کلاسی داشت در مورد تحلیل فلسفی رمانی که من خوانده بودم و ساعت 2 بعد از ظهر همان روز شروع می شد.

نه موسسه را می شناختم و نه استاد را و فقط رمان را می شناختم و نویسنده را که انهم چندان هنری نبود که این کتاب جزو هفت شاهکار برتر ادبیات کلاسیک جهان است .

به هر حال تماس گرفتم و گفتند جا داریم و قدمتان سر چشم و بیایید و  اینها.

جلسه اول رفتیم که خوب به بررسی زندگینامه مولف گذشت و فضای آن دوران جامعه و...

ما استاد را زیرانداز ورانداز می کردیم و دیگر شاگردان را و در زمان استراحت در سوراخ سنبه های موسسه گشت زدیم تا ببینیم دیگر کلاس ها از چه نوع و قماش هستند که الحق گویا کارشان درست است.

اما جلسه دوم که بحث فلسفی شروع شد.چند تا سوال اساسی برای من پیش امد.

فلسفه برگزار کردن این کلاس توسط این موسسه چیست؟ چون کاملا به بقیه کلاس هایش بی ربط است.

فلسفه تدریس این درس توسط این استاد چیست؟ استاد زبانشناسی است و نه فلسفه!

فلسفه حضور من در این کلاس چیست؟ یا به قول همان جوک معروف " های من اینجا چه کار می کنم"

خلاصه برخلاف انچه انتظار داشتم همچین کلاسی نیست که مغزم را به چالش بکشد چون خود استاد هم گیج می زند و شاگردان هم شوت..

منهم همچین فرقی ندارم با انها البته !

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۳٠ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

راستش را بخواهید خیلی دلم نمی خواهد یلدا بیاید تا یلداهای پیشین بیایند و جلوی رویم بنشینند و اشکم را دربیاورند،به اندازه تمام مرغداری های روی زمین جوجه دارم برای شنردن در این روزهای اخر پاییز ، خلاصه که زمستان در راه است و من مانده ام با این جوجه های بی صاحاب که از سروکولم بالا می روند
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٩ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

وارد دفتر شدم گوش تا گوش دوستان نشسته بودند تو جلسه ، خیلی حال و حوصله نداشتم و از سر انجام وظیفه امده بودم که بعدا نگویند تو که مسؤول فلان گروه هستی چرا تو جلسه نبودی، یهو دیدم باز همان حرف و حدیث های قدیمی و گله وشکایت های قدیمی ، از ادمهایی که سال تا سال پیداشون نمیشه مگر اینکه کار داشته باشند، جوش آورده بودم حسابی و اخلاق فروردینیم قلپی زده بود بالا، خلاصه رسما امادگی این را داشتم که برم وسط جلسه و با یکی که زر مفت میزنه و هر دفعه فقط حرف میزنه وپای عمل پیداش نمیشه دست به یقه بشم، بعد به خودم می گفتم که نه بشین و احساساتت را تماشا کن و با خشمت آشتی کن! بعد کم مانده بود بکوبم تو دهن خودم با این نصایح مشفقانه! خلاصه چرندیات ادمها ادامه داشت تا اینکه دیکر یکی از دوستان پا را از حد فرا تر گذاشت و حرفی زد که کاملا با واقعیت در تناقض بود و صد البته بنده جزو معدود کسانی بودم که از حقیقت خبر داشتم و می دانستم ایشان برخلاف ادعایی که می کنند عمل کرده اند و کاملا چرند می گویند و خلاصه عنان اختیار از کف داده ووارد جلسه شدم و نفس عمیقی کشیدم و ازش سوالی در مورد ان کار پرسیدم که مجبور شد چیزکی بگوید ولی چنان غضبناک بودم که آقایان حاضر در جلسه سریعا صندلی خالی کرده و مرا در کنار خود نشاندند تا کاربه خشونت فیزیکی کشیده نشود، رسما می توانستم بی مهابا پته اش را روی آب بریزم ، برایم هم اهمیت نداشت چه اتفاقی میفتد مهم این بود که دیگر کسی جرات نکند از رو شکمش حرف مفت بزند، این ادم متعهد بود کاری را خرداد ماه انجام دهد و صورت جلساتش هم موجود است و دریغ از یک قدم که برداشته باشد و حالا از بخش دیگر کار ایراد بنی اسراعیلی می گیرد که انگار کلا در جریان امور نبوده است ، دیشب می توانستم کل هیکلش را گل بگیرم نه برای منافع خودم که برای هیچ و پوچ
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

بالاخره حقوق یک ماه جان کندن شهریور ماه واریز شد . و حالا ما مانده ایم سردرگم که درد خود را به که به گوییم وسفره دل را پیش که بگشاییم که خودمان می دانستیم پارادوکس غریبیست و هر طرف را بگیری یک طرف دیگر می لنگد، در همین اثنا یک روز تلفن زنگ خورد و دخترکی ان طرف خط گفت که از طرف شادی جان زنگ می زند برای تدریس، و اندکی طول کشید تا یادم امد که من مدیر اموزش موسسه خیریه ای هستم و او معلم داوطلبی است برای تدریس به کودکان بی بضاعت ولی این وسط شادی جان که بود؟بعد خودش توضیح داد که شادی جان دکتر روانشناسش است که به او توصیه کرده زمانی را به کارداوطلبانه بگذراند و ما را معرفی کرده و او را به من وصل کرده اند که مدیر اموزشم و دخترک حرف می زد و من نمی شنیدم و در عوالم خودم سیر می کردم که یادم می امد که شادی جان همان گمشده ایست که ما در دریا ها دنبالش می گشتیم و حال او را اینگونه یافته ایم ، خلاصه دخترک شرح حالی گفت و من نفهمیدم وشماره ای ازش گرفتم و دست آخر گفتم که اگر بشود شما ه مطب شادی جان را هم بدهد. تلفن را که قطع کردم یاد ایام قدیم افتادم وروزگار گذشته که دورادور وصف شادی جان را از استاد روانشناسیم می شنیدم و زمانی که گفتم درست است که من کلا سیم آخر هستم ولی برای زمانی که همین سیم آخر هم اتصالی کرد و شما در دست رس نبودید چه کنم؟ شادی جان را معرفی کردند و این تلفن در این شرایط نشانه ان است که شادی جان باید دست به اچار شده و یک راست برود سر کنتور هرچند که بعد ازتماس با مطبش متوجه شدم او هم به مانند بقیه مشاورانی که این چند وقت تماس گرفته بودم مراجع جدید قبول نمی کند. به هر حال لطف کرد و برای ارجاع من به مشاور دیگر زمانی گذاشت و من مجبور شدم یک پکیج فشرده از حوادث پنج ساله در ١۵دقیقه با چاشنی فین فین و اشک اراىه بدهم و ١۵ دقیقه بعدی هم به ایراد سخنرانی در باب شرایط مشاور از قبیل سن و قد و رنگ چشم و ...بگذرانم که خوشبختانه شادی جان در صندوقچه جادویش چنین کسی را داشت و من دربست قبولش کردم و ندید بهش اعتماد کردم و حس کردم بالاخره کسی را پیدا کردم که می توانم همه ابعاد ماجرا وا برایش تعریف کنم .
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٦ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

خلاصه تا انجا پیش رفتیم که دیدم گویا جانمان در خطر است از آنجا که کمی تا قسمتی جاندوست می باشیم به تکاپو افتادیم تا اوضاع را سامانی بدهیم و در به در دنبال دکتر روان پزشک حاذقی بودیم تا یک چاره ای برای این مصرف بی رویه ما بکند و بهترین گزینه خانم دکتری بود که حداقل همین دخترخاله جان ازش نتیجه گرفته بود و این خودش کم چیزی نیست که کلا او در پرسشنامه ها در جواب سوال نحوه گذراندن اوقات فراغت می نویسد نشستن در اتاق انتظار روانپزشکان!

به هر حال دو هفته طول کشید تا با ایثار و فداکاری وقتی برای  من جور کردند یعنی چون ایشان وقت نداشتند و بالاخره یکی راضی شد و وقت شریفش را به من داد و من به خدمتشان شرفیاب شدم .

قبلا هم شرط وپی کرده بودم من حرف نمی زنم ها ! و در طول راه سیصد و پنجاه و سه بار  این مطلب را به خواهرم گوشزد کردم!

او هم مطمئنم کرد که دکتر مهربون است و ....

نوبتم که شد وارد اتاقش شدم و ای داد بر من چه خانم مهربانی !

دلم میاد با او حرف نزنم؟

بعد یاد ویزیت دقیقه ای خدا تومانش افتادم  و دلم امد و همان اول گفتم من هیچ صحبتی با شما ندارم و چون کلردیزپوکساید و آسنترا را با پروزاک و الپراز باهم خوردم امدم که اگر عوارض جانبی دارد بهم بگویید که من طاقتش را دارم!اصلا هم روان درمانی نمی خواهم و مستقیم دارو بدهید لطفا! بعد هم مثل گربه شرک با چشم های گشاد نگاهش کردم.

بعد هم پقی زدم زیر گریه 

ای بابا

بعد هی به خودم می گفتم لعنتی بعدش برو امامزاده مجانی گریه کن !

خلاصه جمع و جور کردم و تازه خانم دکتر مجال پیدا کرد حال و احوال بپرسد و گفت بالاخره باید چندتا سوال بپرسم که چند سالت است و وضعیت اولیه و سبک زندگی و این چیزها...

یک چشم به ساعت و یک چشم به دکتر جواب دادم و اخرش هم فشرده ای از شرح ماوقع را گفتم .

بعد گفت اول باید تست بدهی بعد دارو درمانی . بعد مشاوره 

راستش اگر حساب همه دقایق زندگیم را مانند آن 47 دقیقه داشتم شاید واقعا الان به جایی رسیده بودم ولی خوب چه می شود کرد که عمر می گذرد و چه بی دریغ هم از دستش می دهیم.

وقت شیرین حساب و کتاب 158 هزار تومان را که زیر بار دین خواهر جان رفتم گویی که جانم با کارت او کشیده شد و افسردگی برایم اگر مسجل بود که تثبیت شد و حال می ماند هزینه تست که انهم 200 چوق برایم اب می خورد که کلا حکم قطعی جنون بود در ان‌ برهه زمانی پس موکول شد به زمانی مناسب تر.

توی ماشین  رسما انصراف خودم را اعلام کردم و گفتم که هر چقدر هم ایشان کار درست و نازنین و به دل نشین باشد اما در توان روحی و مالی من نیست که در این شرایط ادامه دهم و اگر بخواهم بعد از سالها استقلال مالی در این شرایط روحی باز به خانواده رجوع کنم شکست مضاعف است که فعلا دلیلی نمی بینم آنرا به خودم تحمیل کنم و ترجیح می دهم چند هفته دیگر صبر کنم که در افق  خورشید حقوق در حال دمیدن است و به زودی در جیب هایمان جوی پول روان خواهد شد و این بیابان رنگ و بویی دگر خواهد یافت و چه بسا افسردگیمان هم خوب خواهد شد !! 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٥ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

هر روز صبح تا با استرس ناشی از "می خواستی زودتر بلندشی" به ارث رسیده از زمان مدرسه کنار بیایم و یادم بیفتد که عادت هایم را عوض کرده ام و دوش صبحگاهی را شبانگاهی نموده ام و حال فقط مانده رام کردن موهای سرکش و بعد چند تا بادام خیس خورده بندازم گوشه لپم و قرص گواتر را بالا بیندازم و خلاصه پروسه لباس و کفش پوشیدن و بیرون پریدن...

بعد تا سر خیابان چند تا نفس عمیق و دلشوره ترافیک و باز زمزمه ریلکس باش و دنیا به آخر نمی رسد با تاخیر تو و این خزعبلات...

بعد حالا نوبت تاکسی پیدا کردن است و تاکسی هایی که فقط تا سر خیابان می روند و اصرار دارند کسی تو را تا مسیری که می گویی نمی برد و تو می دانی که ماشین برا یان مسیر فراوان است و خلاصه اگر یک یا دو دقیقه  در وقت صرفه جویی کرده باشی می توانی  کمی به خودت اوانس بدهی و بخواهی که حتما در صندلی جلو بنشینی و نه مثل ماهی ساردین در صندلی عقب پراید فشرده شوی انهم با این شال و کلاه زمستانی...

باسن مبارک را که به صندلی می رسد و بار و بندیلت را جاسازی می کنی چشم تو چشم می شوی با برجی که دلت نمی خواهد ببینیش...

برجی که دوسال زندگیت را در همان نزدیکی صرف کردی و شاهد ساخته شدنش بودی.

بعد حالا هر روز این برج لعنتی شده آینه دق تو...

 

قشنگ انگار ازنی نی چشمانم وارد حلقم می شود و عمود فرود می رود توی معده ام و انجا افقی می شود.

و اینگونه است که هر بار تا روی صندلی تاکسی جا خوش می کنم یکهو خشکم می زند و خیره می مانم مثل کاراکتر کارتون رنگو!!

خلاصه  تمام این ذکر مصیبت برای این بود که بگویم ظرف 5 ماه گذشته  من پایم را در آن خیابان نگذاشته ام و هر باز به لطایف الحیلی از رفتن به انجا سر باز زدم و چون محل کار فعلی درحقیقت در امتداد همان خیابان است بارها ایستاده ام و فکر کرده ام که آیا باز هم می توانم از این خیابان بدون  تب و لرز و تشنج عبور  کنم؟

هربار تصورش هم باعث می شود برق 220 به تمام اعضا و جوارحمان وصل کنند و عرق سرد به جانمان بنشیند و حالت تهوعی هویدا شود که انگار در کشتی نوح نشسته ایم و ما مانده ایم  و چند جفت حیوان فلک زده که مسئولیت بقای نسل ن}ادشان را به دوش می کشند.

بعد حالا خانم مشاور تکلیف کرده اند این هفته از آن خیابان گذر کنم . کی جمعمان کند؟ اگر خیابان معمولی بود که گازش را می گرفتیم شاید یک کارش می کردیم که انگار سوار رولرکستر شده و مثل جت یک دور می زدیم ولی این خیابان همیشه شلوغ و پر ترافیک ؟؟

آیا می توانم؟ فکرش هم ضربان قلبم را بالا می برد. قلپ قلپ اشک هایم روان است. چه کار کنم؟ فراخوان عمومی داده ام که آی دوستان و یاران بیایید شام بهتان می دهم و کافی شاپ می برمتان و هزار جور  سرویس  ولی نه هنوز امادگی گذر از آن کوچه را ندارم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۳ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

امروز روز خشم بود که اژدهای درون بعد از چند روز استراحت و خمودگی سر از جیب بیرون اورده و نعره ها می کشید و شعله ها می پراکند و لامصب در اینجور موارد وقتی سر بیرون می کشد با خودش کلی خاطرات ریز و درشت هم بیرون میریزد و اینگونه است که ما یادمان می اید که هفته پیش که مدیرمان چرندیات بارمان می کرد و ما فقط بسان ماهی گلی در تنگ آب نگاهش می کردیم باید در جوابش ادله مستدلی می اوردیم که تازه این هفته یادمان امد و همین باعث می شد که اتش اژدها افزون گردد و یا خاطرات مربوط به رقبای عشقی و معشوق سابق تا شوهر خواهر فرنگ رفته که از روز نخست چشم دیدنش را نداشتیم و همیشه مایه عذابمان بوده ، خلاصه همه وهمه همراه با نفس های گرم واتشین اژدهای درون می سوزاند و بی تابمان می کرد و طوری شد که برای خامىش کردنش نظافت هفتگی خانه تبدیل به خانه تکانی شد واما این دل ما ارام نگرفت، و ذهن نا ارامم با هر نفس اتشین این اژدها باب گفتگوی جدیدی را باز می کند برای خراشیدن پوسته نازکی تازه روی زخمها بسته شده بود.
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٢ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

این روزها انگار دلم در ارامش به سر می برد که البته کشف کرده ام این فقط یک استتار است و در حقیقت دل ما برای اینکه اسیب بیشتر نبیتد به نوعی عایق کاری کرده وگرنه درونش هنوز غوغایی است و این را از زبانه های گاه وبی گاهی که سرک می کشد و تا ناکجا ابادمان را می سوزاند می فهمیم، اما در عین همی ارامش گاهی مثل امشب روح وروانمان می شود صحنه جنگی اساطیری، انگار که یکی ازین تخم وترکه زیوس باز اذرخشش را کش رفته درست وسط جناغ سینه ما ان را ول می ده و چنان رعدی در قفسه سینهام می پیچد نفس بر که نصیب هیچ بنی بشری نشود، بعد دلمی خواهد بروم این تخم سگ را گیر بیاورم و با ان اذرخش کذایی ببرم دم کوه المپ تحویل ان بابابی بی مسوولیتش دهم که یادم میفتد هرچه می کشم از دست همین مردان زئوس تایپ است و همین موجودات بودند که حال و روز ما اینگونه است، بعد تازه این بچه را ببری بدی دست باباش جنبه که نداری ایندفعه عاشق خود زئوس می شوی و تو که با مرد زمینی زئوس تایپ نتوانستی سر کنی حالا با خودش چه جوری کنار میایی و تازه هرا را چه می کنی و با بقیه دلبرکان ربز ودرشتش چه جور کمار میایی و همه اینها در حالی است که در سینه ما کماکان اذرخش هایست که پی در پی می غرد و می درد و می فشارد و بعد باران اشک است که می بارد،
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٢ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

اما فکر نکنید که من به همین راحتی زیر بار مشاوره و این حرفها می رفتم  نه اینکه ضروری نمی دانستم بیشتر پیدا کردن فرد خاصش برایم حکم شکستن شاخ غول را داشت.  و حوصله حرف زدن و گشودن سفره دل پیش یک فرد غریبه و نا اشنا را نداشتم. حدیث مفصل چندین ساله را در چند جمله بیان کردن در توانم نبود.

اما اتفاقی که تیر خلاص را زد و ما را مصمم کرد حضور ناگهانی دخترخاله جان مان در آشپزخانه بهم ریخته بود که با باز شدن در کابینت مخفی قوطی قرص بر سرش آوار شد و بی نوا زیر قرص های مختلف مدفون گشت! بماند که کلا من انسانی دارو گریز بوده و تنها ارتباط من و دارو زمانی است که فرد ثالثی دارو ها را برایم تهیه نموده و به دستم می دهد و من انها را تا قوطی نامبرده و در کابینت یاد شده حمل می کنم. اما در آن روزگار شبهای متمادی کورمال کورمال به سراغ قوطی مزبور رفته و دانسته ها را از لابلای ذهن نیمه هوشیار بیرون می کشیدم و هرچه به نظرم رنگ و بویی از داروهای اعصاب داشت و از گذشته های دور به جا مانده بود تناول می کردم . اینچنین بود که الپرازولا و فلوکستین و اسنترا به همراه کلردیوزپوکساید و پروزاک را بدون هیچ نظم و ترتیبی بعضا با نون و یا با شکلات بالا می انداختم و خلاص!

خیلی هایش هم مال خودم نبود و مال همان دخترخاله جان بود که ید طولانی در دارو درمانی داشت و در دوران نوجوانی و عاشقیتش سنگ صبورش بودیم و خلاصه از همان دوران پارینه سنگی پیش ما به جا مانده بود.

به هر حال وقتی متوجه شد که چند وقتی است ما سر خود و بی رویه دارو مصرف می کنیم گفت برو دکتر و بهش بگو مثل ادم بهت قرص بده خوب بشی ! نمی خواهد هم باهاش حرف بزنی. اونقدر شعور دارند که سر به سر تویکی نگذارند. وگرنه با این کاری که کردی هزار جور بلا و عوارض جانبی گریبانت را می گیرد  و نه تنها نمی میری بلکه جسمت را هم به باد می دهی...

و ناگهان پرده در افتاد و تمام دانسته های ما از تجربیات چندین سال در شرکت دارویی نمایان گشت و تداخلات دارویی و اثرات جانبی و تاثیر روی زنان باردار و .... بود که دور سرمان می چرخید!

خلاصه مصمم شدیم به روان پزشک مراجعه کنیم تا حداقل دارو ها را درست مصرف کنیم. به شرطی که قول بدهد حرف نزند و حرف هم نپرسد.

و خلاصه قرعه فال به نام خانم دکتر معتمد خاندان افتاد. بماند که در ان روزگار دوماهی بود که درامد نداشته و ماه اخر هم حق و حقوقمان را نداده بودند و رسما در جیب هایمان  شپش ها هم اسباب کشی کرده بودند و اوضاع خیلی خراب بود.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۱ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

اینکه می گویم دوران افسردگی ما به ادمیزاد نمی ماند را پر بیراه نگفته ام. ظهر پنجشنبه اواخر تابستان در سومین ماه  افسردگی رسما توان مقابله را ازد ست داده و نیاز به همراه و همدردی داشتیم تا دست ما را گرفته و ازین چاه مخوف بیرون بکشد. فلذا پیامکی به یار غار زده که چه نشسته ای خواهر که که از دست رفتیم و بیا و جمعمان کن

خلاصه زیر افتاب دل انگیز و ملس پاییزی لب جویی پر اب نشسته و ام پی تری در گوش خیره به اب روان هق هق می کردیم و در و گوهر از چشمان فرو میر یختیم که یار دبستانی برسر زنان رسید . که چه مرگت است باز و چرا قاط زدی و چی شده و با کی حرف زدی و اصلا بده ببینم چی گوش می دی که اینجوری زار می زنی !

خلاصه گوشی را از گوش من بیرون کشید و همینجور که سر به روی شانه هایش داشتم هدفون را در گوشش نهاد. راستش را بخواهید خودم متوجه وخامت ماجرا شدم ولی چون دستانم در دستش بود  نمی توانستم فرار کنم و ترجیح دادم سرم را پایین بندازم و به چشم هایش نگاه نکنم  . چون مسلما هیچ کس با گوش کردن آهنگ گلپری جون  اونجوری زار نمی زند.

 البته او با توجه به شناختی که از من داشت بزرگواری کرد و فقط گفت که خوب اگز تو الان شام مهتاب داریوش را گوش کنی چه کار می کنی!

یه هر حال اینها را گفتم که بدانید دوران افسردگی خود را چگونه سپری کردیم و می کنیم !

یعنی در حقیقت از همان زمان که احساس کردیم علایمی که در ما ظهور کرده همانا نشانه های بلای ناگهانی افسردگی است سریعا شروع به مطالعه نموده و هرچه مقاله و کتاب در این مورد بود جمع نموده و تمام جزوات اساتید داشته و نداشته را جمع و جور کرده تا ببینیم چه گلی باید به سرمان بگیریم  و با اینکه دلمان می خواست بریم بمیریم ترجیح دادیم به انچه چرندیات اساتید می خواندیمشان گوش فرادهیم و قبل از مردن منت سرشان نهیم و حرفایشان را اجرا کنیم.

بنابر این سریعا انچه موجب درد و رنج شده بود را نوشتیم و احساساتمان رامکتوب می کردیم و عادت هایمان را عوض کردیم و تغییر در ریخت و قیافه مان ایجاد کردیم و ورزش و یوگا و ... و گوش کردن به اهنگ های شاد که نتیجه اش در بالا ذکر شد و صد البته همه  با  لعن و نفرین و ذکر مصیبت و اشک و زاری شبانه روزی

بعد ما که اعتقادمان این بود که آفریده شده ایم تا شادی بپراکنیم و منبع شادی باشیم و شاد کنیم و شاد باشیم  حالا به مانند الویه خارج از یخچال متعفن و ولو حال بهم زن شده و نه تنها دیگران که خودمان هم حال و حوصله  تحملمان را نداشته و این شد که کلا تجمع بیش از خودمانرا  غیر قانونی اعلام کردیم.

وبعد که خود درمانی ها و راهکارهای کتابی به نتیجه نرسید و به مدد کار و شغل جدید که سوهان روحی بود برای خودش دستمان از لحاظ مالی باز تر شد تصمیم گرفتیم فرد از جان گذشته ای را پیدا کنیم که انقدر قدرت دارد که پول بگیرد و اشک و زاری ما را تحمل کند و ما عذاب وجدان نگیرم که ای وای با ذکر مصیبت خودمان ذهن دیگری را آلوده کردیم و جهان را در نظرش تیره و تار نمودیم و از طرف دیگر فردی باشد که بتوانیم بهش اعتماد کنیم تا  شاهکارهای جهانیمان را برایش پرده برداریم! و از همه مهمتر اعتراف می کنم که کاملا به بن بست رسیده و نه راه پس داشته و نه راه پیش پس نیاز به کمک داشتم اما چه کسی؟!!!

و اینگونه شد که پروژه انتخاب مشاور آغاز شد!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

همه چیز از انجا شروع شد که خانم دکتر نازنین در راستای درمان روح ترک خورده مان تشویقمان کرد تا مهارت های مان را پرورش دهیم حال در کدام مرحله این جلسات استعداد نویسندگیمان از خلال اشک و زاریمان رخ نموده بود بر می گردد به هوش و ذکاوت ایشان. خلاصه از انجایی که در حال حاضر این شخص نازنین تنها کسی هستند که روان سرکش ما ازشان حرف شنوی دارد و منبع انگیزش ما به شمار می ایند و به نوعی ازشان حساب می بریم تصمیم گرفتیم بنویسیم انچه برما گذشت.به هر حال  گفتند که صادق هدایت و کافکا هم دوران غم و درد داشتند و از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد که من یکی کلا از این دو موجود و نوشته هایشان متنفر و منزجر بودم بسکه تلخ می نوشتند و تجسم سیاهی و نا امیدی بودند ولی جمله بعدی خانم دکتر به کمکم امد که توهم حس هایت را بنویس از این دوران غم و اندوه که خوب این بحثی است جدا و حدیثی است دیگر که دوران و غم و اندوه من مال خودم است و حس و حالی متفاوت دارد و خلاصه این شد که همانطور که دایی علیمردان خان پسر عباسقلی خان خواست از ان پسر بی ادب و بی هنر ابو علی سینا بسازد خانم دکتر مهربان هم با این سخنان مشفقانه ما را مصمم کرد تا بنویسیم انچه برما گذشت چون دوستان قدیم و یاران ندیم همه متفق القول هستند که دوران افسردگی ما هم به ادمیزاد نمی ماند و باید مکتوب شود تا شاید اگر بار دیگر خواستیم قد خود را با چرخ های کامیون تپل سنجش کنیم به یادگار بماند برای ایندگان و در این مملکت مرده پرست شهرتی بهم زدیم و نامی ماند در سنگ نبشته های مجازی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٠ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |