رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

گلپری جون کم بود حالا این شهرام شبپره است که باعث می شود داغ دلمان تازه شود و زجه هایی بزنیم که مو بر تن شنونده راست شود و اشباح خانه های قدیمی به خیال پیش در امد  کنسرت پشت پنجره ها ظاهر شوند.

فکر می کنم بد نباشد برم سراغ همان داریوش و ....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

امروز به این نتیجه رسیدم نه تنها دوستداشتنی نیستم که کلا هیچ کس هم دوستم ندارد و این واقعیت تلخی است که هیچ زبان طنزی شیرینش نمی کمد
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٩ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

اعتماد به نفس برای ما چیزیست در حد جوراب پاریزین...

لامصب تقی به توقی سوراخ می شود و در می رود تا به کجا...

خدا نکند یک انگولکش کند و یا به جایی گیر کند همچین جری بخورد که صدایش توجه همگان را به خود جلب کند.

حال هی ما بیاییم و با زور و زحمت اعتماد به نفسی نو دربر کنیم و با گردنی افراشته در جوامع ظاهر شویم وافسوس...

همین است دیگر ...

وقتی اعتماد به نفس از گوشت و پوست وخون آدم نباشد همین است دیگر 

وقتی به داشته ها و عملکردها باشد و از درون به بیرون نتراود با هر گزکی همچین در میرود که با هیچ نخ و سوزنی دوخته نمی شود.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۸ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

داستان تا انجا پیش رفت که شادی جان خانم دکتری را معرفی کرد تا من جلسات مشاوره را با ایشان شروع کنم و بماند که از ان سه شنبه که ما با شادی جان قرار داشتیم تا یکشنبه که اولین جلسه بود چه گذشت چون انگار سر زخمکه نه شاهرگ باز شده بود و فوران اشک بیداد می کرد و حساسیت فصلی بهانه ای شد برای دماغ قرمز و چشمان ورقلمبیده.. بالاخره به هر جانکندنی بود یکشنبه رسید و و ما به محضر خانم دکتر شرفیاب شدیم و حالا از کجا شروع کنیم که اینجا نمی توان پکیج ویژه ارایه داد و باید با طول و تفضیل گفت و به هر حال گفتیم از ابتدای عاشقیت خود. کماکان با چاشنی زر زر و فین فین و اشکهایی چون رود جاری، دست آخر هم اضافه کردیم که فعلا مشکل اصلی این است که نه تمرکز داریم و نه انگیزه و حتی حال و حوصلهو به زور وظیفه خطیر زندگی را بر دوش می کشیم که باری بس گران است و خانم دکتر فرمودند که این کاملا طبیعی است چرا که بدن من از فقدان هورمون دوپامین رنج می برد و به خاطر شکست عشقی کلا مغزمان این بخش را تعطیل کرده و کرکره ها پایین کشیده است. از انجایی که معمولا در جلسات مشاوره حرفهای اساسی موقع خداحافظی زده می شود مجبور شدم سریع به اینترنت و جزوات رجوع کنم و ببینم این دوپامین دیگر چیست ، چون تا به حال هر چه می کشیدیم از دست کورتیزول بود مه صبح به صبح باید قربان خودمان می رفتیم که بابا دست بجنبان و قبل از ١٠ صبح کمی کورتیزول به ما برسان که این اخلاق ما سرجایش بیاید و بتوانیم به دیگران روی خوش نشان دهیم و حالا هم دوپامین و البته سروتونین هم جای خودش را دارد، خلاصه دیدیم که بله در جزوات دوپامین و کمبودش جزو علل افسردگی ذکر شده ولی بسکه من دنبال راهکار بودم توجهی به ان بخش نکرده بودم و حالا هم و غمم شده بود افزایش دوپامین... افزایش دوپامین با مواد غذایی سیب و چغندر و کرفس.... ولی اخر کرفس و سیب کجا و قد و بالای رعنای دلبر ما کجا ...خلاصه هر گازی که به سیب و کرفس می زدیم کمی صبر نموده و خوشحال وار منتظر بودیم که متصدی مربوطه برود و غده مورد نظر را راه بیندازد و دوپامین ترشح کند و از این حال دربیاییم. راستش یک چند روزی که گذشت متوجه شدم نه تنها هیپىفیزمان که کلا مغزمان درحال تعطیل شدن است و در یک فضای فانتزی و متوهم به سر می بریم.
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٧ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

برهمه گان واضح و مبرهن است که نسوان محترمه یک هفته قبل از عادت ماهیانه را در سکرات به سر برده یا به قول خارجی ها دوران pms را می گذرانند که شخص شخیص بنده در این بیست و شش سال. گذشته و از قرارسالی دوازده ماه حدود سیصد و دوازده حالت متفاوتش را تجربه کرده و هر ماه برگ تازه ای رو می شود ، از تیر کشیدن تیغه بینی گرفته تا خشم زاید الوصف از سیاست های بزرگان تیمور شرقی که هربار فکر می کنی مشکلی عجیب روحی یا جسمی پیدا کردی که حل ناشدنی است ولی خوب بعد از پانزده سال اول دستمان امد که قبل از هر اقدام اول یک نگاه به تقویم کرده و محاسبات نجومی را با رمل و اسطرلاب انجام دهیم و اگر در محدوده موردنظر نبود انگاه به انواع واقسام دکتر های کایروپرکتیک و سرطان و غدد و ... رجوع کرده و یا در سازمان ملل و یونیسف و ..را ازجا در بیاوریم و صد البته مشکلات داخلی با افراد نزدیک ازقبیل دوست و همکار و مادر و خواهر و دوست پسر و دلبر و یار که جای خوددارد. اما از زمانی که به بلیه خانمان سوز افسردگی دچار شده ایم کلیه حساب کتاب هایمان بهم ریخته و از سی روز ماه ٧روز که در گیر خود ماجراییم می ماند ٢١ روز و در نتیجه دوران pms ما به جای حداکثر ۵روز تبدیل به ١۵ روز شده و می ماند ۶ روز ناقابل که خلقمان سر جایش است و مغزمان درست کار می کند و حالا اگر در این ۶روز اسه بریم و بیاییم و هیچ گربه ای شاخمان نزند و هیچ کس انگولکمان نکند و تلفنی زده نشود و فیلی از هندوستان دیپورت نشود می توان گفت ماه خوبی گذرانده ایم
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٦ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

مکالمات من و آقای دکتر روان پزشک:

آقای دکتر: برو روی ترازو. حالت چطوره؟

من: اینجور که شما می گویید کانهو گوسپند !

آقای دکتر: حالا بذار ببینم صد کیلو تحویل دوست پسرت می دم؟

من : شما دوست پسر تحویل من بدهید قول می دهم در جا صد کیلو براتون جور کنم.

آقای دکتر: وا دوست پسر نداری!

من : نه افسردگی دارم پروندمو نخوندید مگه!

آقای دکتر: من یک دوست خوب دارم دکتره تحصیل کرده دارالفنون و 80 سالی داره دفعه بعد که وقت داشتی می گم بیاد همدیگر را ببینید.

من: خیلی خوبه دکتر دود از کنده بلند میشه چه کاریه بگید الان میرم مطبش !

آقای دکتر: تاثیر قرص ها چطور بوده؟

من: نمی دانم فعلا که مثل سگ پاچه مردم را می گیرم . شدم ازین فاطمه اره های چادر گل گلی!

آقای دکتر: خوب کاری می کنی. این همه سال هی ریختی تو خودت حالا بتازون. ولی الان تیپت خوبه ها!

من: فحشم می تونم بدم ازین به بعد؟مژه

اقای دکتر: هر کار دوست داری بکن. من مجوزش را می دهم.

خلاصه اینکه دوز قرص ها را دوبرابر کرد و ما را فرستاد بیرون.

ما هم با دوست دوران دبستان رفتیم یک کافی شاپ کلی زار زدیم که چرا کارمان به داروی اعصاب کشیده و بر باعث و بانیش لعنت فرستادیم و بعد پشیمان شدیم و موضوعی دم دست تر پیدا کرده و باز به این نتیجه رسیدیم که اگر مورد اول نبود ما در شرایط دوم هم قرار نمی گرفتیم و دوباره گیر دادیم به همان باعث و بانی اولیه!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٤ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |

بعد از مصائب و مشکلاتی که  برایمان پیش آمد دچار مشکلی شدیم به نام سندروم "خود طرد شدگی بینی" که مسلما از بیماری های ابداعی شخص شخیص خودمان است ولاغیر...

از علائم ان هم این است که انتظار داریم در کلیه محافل و مجالس حضور داشته باشیم و یا یاد و نام ما باشد و خلاصه در همه جا نقشی داشته باشیم و مشکل انجا نمود پیدا می کند این  انتظار در مورد گروه ها و جوامعی که روحشان از وجود ما  خبر ندارد هم صدق می کند. حالا چرا باید آن بندگان خدا ما را بشناسند و به ما ارادت داشته باشند خدا عالم است و خودم هم نمی دانم  این توقع از کجا  ایجاد شده است

مثلا اگر چند تا وبلاگ را لینک به لینک برویم و متوجه تشابه لینک هایشان شویم و توی نوشتههایشان بده بستان های مجازی نویسندگانشان را کشف کنیم ناگهان خشمی تمام وجودمان را در می نوردد که چرا لینک وبلاگ من در بین لینکهایشان نیست؟ بعد یادمان میفتد که خودما هم اولین بار است که این صفحات را باز کرده و کلا از وجود چنین اشخاصی بی خبر بوده ایم.

حالا نمی دانم این  بر می گردد به روحیه  نارسیسیسم پیشرفته و مفرطمان که ضربه خورده و چلاق شده یا از جایی دیگر آب می خورد.

در دنیای واقعی که اوضاع بدتر است.

کلا انتظار دارم در تمام جلسات شرکت حضور داشته باشم و اگر مکتوجه شوم جلسه ای بی حضور من تشکیل شده دنیا روی سرم خراب می شود و احساس می کنم که اینها لیاقت من را ندارند و باید که بروم و حالشان را بگیرم و بعد که زبانه های خشم را با پتوی چهرخانه خاموش کردم با مهربانی می گویم که خوب آخر مثلا تو جلسه رانندگان پخش حسن آباد علیا چه نیاز به حضور تو بود؟ 

بعد قسمت جالبتر  اینجاست که اگر توی جلسه ای هم باشم یا حال و حوصله حرف های کشدارشان را ندارم و یا مثل یک شیر  زخمی خشمگین در حال غرش هستم.

و خوب معلوم است که کلا نبودنمان بهتر از بودنمان است.

به هر حال این هم از کشفیات  جدیدی است که در مورد خلق و خوی نوظهورمان به عمل آورده ایم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۳ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط Insta ID: after_30 نظرات () |