رساله ای در باب افسردگی

و بقیه مشکلاتی که در این دوران شکفته می شود....

ادم ها موجودات پیچیده ای هستند. خیلی وقت ها سر از کار خودمان هم در نمی اوریم چه برسد به بقیه...

بعد این موجودات پیچیده در مواجهه با اتفاقات و حوادث واکنش های پیچیده ای هم از خودشان نشان می دهند.

حالا بماند که خودت تو کار خودت ماندی باید برای بقیه هم توضیح بدهی چه مرگت است.

و واقعا هم نمی دانی چه مرگت است و ترجیح می دهی که یک مرگیت بود. یعنی مرگ بود و خلاص...

بعد آدم ها می شوند سوهان روحت..

می خواهند محبت کنند بدتر گند می زنند تو اعصابت. خودت هم نمی دانی چی شده فقط کل اتفاق را می دانی..

مثلا می دانی ورشکست شدی یا عزیزی را از دست دادی یا مثل من هردو گزینه فوق صحیح است.

و از آن ور می بینی دیگر تمام روال زندگیت بهم خورده و افسار زندگیت از دستت در رفته ..

نه تمرکز داری و نه انگیزه ...

نه امید داری و نه انرژی...

درمانده و بی پناه..

حتی عادی ترین تصمیم گیری ها از سخت ترین معما های دنیا پیچیده تر می شود.

اسان ترین کارهای روزمره سخت تر از هوا کردن فضا پیما می شود.

غذا ها بی مزه..

رنگ ها خاکستری...

گل ها بی بو...

هیچ چیز لذت بخشی نیست.

کاملا مکانیکی زندگی می کنی اگر مجبور باشی.

مجبور نباشی کم کم منزوی می شوی و می روی به ته چاه ...

حالا چند تا راه داری.

یا خودت می فهمی افسرده ای یا نمی فهمی ...

اگر نفهمی و دلسوز نداشته باشی که خدانگهدار...

اگر نفهمی و دلسوز داشته باشی و فهیم باشد و برای درمانت اقدام بکند امیدی هست که یک روزی خوب شوی...

اگر نفهمی و دلسوز داشته باشی و اما نفهم باشد، همان بهتر که بمیری که در این بیماری دلسوز نفهم از صد تا دشمن بدتر است. چون دقیقا مثل کسی است که مریض قلبی را مجبور می کند در مسابقه دوی سرعت شرکت کند.

اما اگر بفهمی و بتوانی قدم به قدم با این بیماری مبارزه کنی یک روز خوب می شوی...

من در این وبلاگ از حال و روز خودم در این دوران می نویسم.

از کارهایی که می کنم تا اوضاع را بهتر کنم.

با نگاه طنز

اما مهم این است که بدانیم افسردگی یک بیماری مزمن و جسمی - روانی است و مانند دیابت و یا سرطان نیاز به درمان و مراقبت دارد و اطرافیان بیمار نقش اساسی در بهبود فرد دارند که متاسفانه اکثر موارد به جای کمک اسیب می رسانند.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/۱٢ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

می گویند فشاری که تغییر شغل بر افراد وارد می اورد همانند فشاری است که داغ عزیز بر دل می گذارد.

در این میانه من که تازه داغ پدرم کمی التیام یافته تصمیم به تغییر شغل گرفته ام.

مازوخیسم همین ها باید باشد.

اما واقعا فکر می کنم این تغییر نیاز است.

البته هنوز شغلی که مناسب حال و احوالم باشد را پیدا نکرده ام و در حقیقت شغلی که شرایطش از این روزهایم بهتر باشد را پیدا نکرده ام.

شغلی که حداقلش گشایش مالی برایم داشته باشد و در این روزگار دستم توی جیب خودم باشد و نه نگاهم به دست خانواده...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٢۳ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

یکی از مواهبی که جلسات تراپی و افسردگی برایم داشت این بود که یاد گرفتم احساسات را باید بیان کرد، باید رهایشان کرد، احساسات را نباید به خاطر ترس از حرف مردم و یا تحقیر و سرزنش های درونی حبس کرد، چیزی که من نه بلد بودم و نه شجاعتش را داشتم . نه شادی و نه غم، نه خشم و نه عشق و نه هیجان و نه ترس ، هیچ کدام را بیان نمی کردم و همه را درون خودم خفه می کردم. هیچ وقت هیچ کس نفهمید چقدر دوستش دارم و یا چقدر از دستش عصبانیم . وقتی که به یکباره کاسه صبرم لبریز می شد و کلا رابطه را تمام می کردم اولین سوال این بود که تو که با من مشکلی نداشتی و من همیشه متعجب بودم که چرا این خنگ ، چنین می گوید؟ من که چند سال گذشته و یا چند ماه گذشته فقط حرص خورده ام. الان که نگاه می کنم می بینم آنها خیلی هم خنگ نبودند، من احساسات بدم را بروز نمی دادم و انها هم خوش خیال فکر می کردند همه چیز خوب است. اما از پارسال یاد گرفتم که هرچه حس می کنم بیان کنم. عصبانیم بگویم عصبانیم. خوشحالم بگویم خوشحالم، حتی وقتی حس لطیف عاشقانه به سراغم میاید آنرا بیان می کنم، کارم هم راحت ایت ،چون طرفم فرقی با آدم آهنی ندارد و هـیچ کلام لطیفی و حس رمانتیکی درش اثر نمی کند و من کاملا از او به عنوان طرف تمرینی استفاده می کنم ، گرچه دلم می گیرد که چرا اینقدر هوش عاطفیش پایین است و اینقدر بی احساس
نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٦ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

همدلی از همزبانی بهتر است. 1- از ماشین پیاده می شود، سرش را از پنجره تو میاورد و دستش را دراز می کند و دوباره دستم را می گیرد و می گوید مرسی که بودی داشتم خفه می شدم. توی دلم می گویم منکه کاری نکردم فقط بودم. 2- گوشه پارک نشسته ام، هرکدامشان از یک طرف سر می رسند و یک طرفم می نشیند، سرم روی زانوانم است و به آرامی اشک می ریزم و آن دو ساکت کنارم نشسته اند. ساعتی بعد که اشکها و حرفهایم تمام شده هر دو را بغل می کنم و می گویم مرسی که آمدید کمرم خم شده بود زیر بار این غم. می خندند و می گویند دیوانه و باز هرکداممان از یک در پارک خارج می شویم. 3- تا مدتها چشم دوخته ام به خط آخر گفتگوی وایبریمان. چه خوب که بودی وگرنه دق می کردم. 4- بعد از مدتها به خانه ام می آید و حرف می زنیم. حرفهای در دل مانده و قدیمی که باید بیرون ریخته می شدند. در را که پشت سرش می بندم می گویم شکر که هستند این دختر خاله ها وگرنه له بودم. 5- می گوید و می گرید و من تمام خوراکی های توی خانه اش را تمام کرده ام. خودش راه گلویش بسته شده و من غمگین از غم او اشتهایم باز شده،از در که خارج می شوم می گوید: آخیش سبک شدم و من می خندم می گویم عوضش من 2 کیلو سنگین شدم. تمام اینها یک اسم دارند و آن همدلی است. پیشتر هم از همدلی گفته بودم و اینکه آدم غمگین خیلی چیزها را نمی خواهد بشنود و نیازی هم به شنیدنش ندارد چون مسلما خودش اینها را می داند و اگر حالش خوب بود او هم می توانست همین حرفهای قشنگ را بزند. همه ما از تنهایی و بی همزبانی و رفتار بد دیگران با خودمان ذله شده ایم ولی اگر یک نگاه به خودمان بیندازیم در حقیقت خودمان هم خوب تیکه هایی نیستیم و خیلی جاها نتوانسته ایم باری از دوش دیگری برداریم. همدلی چه چیزهایی نیست؟ اول از هم همدلی دلداری دادن نیست. نگران نباش و غصه نخور و از این قبیل چیزها، یعنی واقعا طرف نمی داند نگرانی مشکلی را حل نمی کند. چرا او هم می داند ولی احساسش است و کنترلی روی آن ندارد و باید احساسش را بیرون بریزد تا بتواند عقلانی و منطقی فکر کند. دوم اینکه همدلی همدردی نیست. آخی چه بد! طفلکی . حیف. سوم رودست طرف بلند شدن که برای من یکی واقعا اعصاب خردکن است. اینکه چیزی نیست وضع من بدتر است یا توی بیافرا مردم دارن از گرسنگی می میرند تو نشستی به این چیزها فکر می کنی.. چهارم قصه گفتن های صد تا یک غاز که من یک نفر را می شناختم اینجوری شد و .... پنجم بازجویی هایی از سر فضولی که کی و کجا و فلانی هم بود و بعدش چی شد و قبلش چی بود و زن پسرعمه همسایتون هم می دونه و دختر خاله ت خوشگله و پسر عمه ات هنوز زن نگرفته و..... ششم توضیح و ماست مالی به خصوص اگر در قضیه ذینفع باشیم. نه شاید منظورش این نبوده و به احتمال زیاد می خواسته اینکار را بکنه و ..... هفتم آموزش که خیلی وقتها در موقع همدلی نتیجه مخرب دارد. روانپزشکها می گن که و یا توی تلویزیون می گفت و تو اینترنت خوندم .... هشتم سرزنش که می تواند طرف را به جنون بکشد، چرا اینکار را کردی؟ حقته ! تو هم ساکت نشستی؟ نهم توصیه کردن و راه حل دادن که مال خیلی بعد تر است و معمولا اولین چیزی است که مردها انجام می دهند و زنها می توانند خفه شان کنند. برو فلان جا ، من یک دکتری را می شناسم که کارش خیلی خوبه .از طریق فلان شرکت اقدام کن. به فلانی بگو.. مسلما الان این سوال پیش میاید که یعنی وقتی کسی ناراحت و یا عصبانی است هیچی نگوییم؟ به هر حال با توجه به شناختی که از طرف دارید باید سعی کنید حسن نیت خود را به او اعلام کنید ولی نکته مهم در همدلی این است که به خود فرد توجه کنید و نه مشکل او . در آن زمان مشکل هرچه می خواهد باشد، از گم شدن یک پاک کن گرفته تا خیانت شوهر اهمیتی ندارد، مهم روح آسیب دیده و دل شکسته طرف است که نیاز به توجه دارد و نه نیاز به هیچ کدام از راهکارهای فوق. ما باید بهترین روش را برای نزدیک شدن به او انتخاب کنیم ولو با سکوت و به او اجازه دهیم تا احساساتش را بیان کند چون هیچ کس بهتر از خود فرد نمی تواند مشکلش را حل کند و اگر احساسات فروکش نکنند راهکاری برای حل مشکلش نخواهد یافت. بهترین راه این است که حمایت خود را به او اعلام کنید و به او بفهمانید با وجود تمام این مشکلات دوستش دارید و تنهایش نمی گذارید و او برایتان مهم است. متاسفانه به خاطر فرهنگ تعارف عادت داریم جملات کلیشه ای من باب همدردی بیان کنیم که نه از دل که از روی ادب است و من تا حدودی برایم قابل قبول است ولی واقعا ترجیح می دهم کسی که واقعا خیلی برای من و احساسات من اهمیت قائل نیست تظاهر به همدلی و همدردی کند و در این مواقع به من نزدیک شود. از نشانه های موفقیت شما در ایجاد همدلی این است که فرد در کنارتان می ماند و یا سر دردلش باز می شود، در غیر اینصورت سریع راه فراری پیدا می کند و گفتگو را خاتمه می دهد تا از شر شما خلاص شود ولو با دعوا و گیس و گیس کشی... که نتیجه اش این می شود که پشت دستتان را داغ می کنید که مهربانی کنید ولی در حقیقت این مهربانی نیست دوستی خاله خرسه است که ما از سر ناآگاهی انجام می دهیم. بیشتر این راهکارها به جز بازجویی از سر فضولی و تا حدودی سرزنش مال زمانی است که التهاب احساسی فرد خوابیده و برای مشورت پیش شما آمده است چون اگر فرایند همدلی را با موفقیت پشت سر بگذارید مسلما مشاور خوبی هم برایش خواهید شد و او به شما اعتماد دارد. ولی اگر نتوانید همدلی کنید از نظر فرد راهکارها توی سرتان بخورد هرچقدر هم فهمیده و باشعور باشید و اینجوری ممکن است بدتر خودش را توی چاه بیندازد و شما نتوانید هیچ وقت نجاتش دهید.
نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٥ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

سر خود دارو هاتون را کم و زیاد نکنید وگرنه مثل من هرچه رشته بودید پنبه می شود.

یکهو شوت می شوید به شش ماه قبل و تمام مصیبت هاتون تکرار می شود.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱۳ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

از دیگر موهبت های افسردگی، عمیق شدن در درونم بود.

علت افسردگی هرچه بود باعث توقف در روند جاری زندگی شده و همین باعث می شد تا عمق وجودم را کند و کاو کنم و بیشتر با خودم کلنجار بروم.

منی که تا چند ماه قبلش برای تمام ساعتهای زندگیم برنامه داشتم و لحظه ای بیکار نبودم یکهو با خلائی موجه شده بودم که خودم هم نمی شناختمش.

تا قبل از آن هویت من خلاصه می شد در کارم، مردی که دوست داشتم، دوستانی که داشتم و فعالیت هایی که می کردم ولی هنگامی که این مشکل پیش آمد من کارم و ارتباط عاطفیم را ازدست داده بودم و کم کم با دیگر فعالیت ها و دوستانم هم دچار مشکل می شدم.

در حقیقت من بی هویت شده بودم.

هیچ تعریفی از خودم نداشتم.

هیچ درکی از اینکه من کی هستم و چکار می خواهم بکنم.

آینده تاریک و مبهم و ترسناک بود.

قدم از قدم نمی توانستم بردارم و دلیلی هم برای تلاش نداشتم.

تمام تلاش چندین ساله ام به طرفه العینی به باد رفته بود و چه سود که دوباره از اول شروع کنم.

شیرازه زندگیم از هم پاشیده شده و تنها چیزی که برایم مانده بود احساسم بود ولاغیر

حسی که یا خشم بود و یا غم...

خشم چندین و چند ساله از درون می جوشید و انگار تمامی نداشت.

باور نمی کردم اینهمه خشم دروجودم سرکوب شده بوده و من بی خبر بوده ام.

با این وجود سعی می کردم زندگی را کاملا ماشینی و مکانیکی بگذرانم.

سرکاری می رفتم که جز عذاب هیچ چیزی برایم نداشت و البته پول مشاورانم را هم تامین می کرد.

به ضرب و زور یوگا می رفتم.

پیاده روی می کردم.

تنها کاری که با تمام وجود انجام می دادم فیلم دیدن بود و نه حتی کتاب خواندن برای خوره کتابی مثل من.

و اشک می ریختم.

تمام انگیزه ام روزهای مشاوره بود.

تمام هفته را به امید آن یک ساعت می گذراندم تا بنشینم و برای خانم دکتر زار بزنم.

و همین جلسات مشاوره باعث شد تا من بیشتر با خودم آشنا شوم و کارهایی انجام دهم که هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم انجام دهم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٢ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

این حس را بیشتر دلم می خواست مصورش کنم تا توصیف

یعنی از یک جایی به بعد یک شکافی توی قلبم به وجود آمد و یک تکه آهن زنگ زده تیز توش گیر کرد.

تکه آهنی که طوری فرو رفته بود که می ترسیدم درش بیاورم تا از شدت خونریزی بمیرم ولی با هر نفسی که می کشیدم حضورش را در قلبم احساس می کردم.

حتی خیلی وقت ها مزه زنگ اهن را توی دهانم می فهمیدم.

وقتی چشم ها را می بستم و به قلبم نگاه می کردم، می دیدمش که زنگار بسته و کثیف در قلبم فرو رفته و آنرا دوپاره کرده است.

قلبم سنگین بود.

قلبم مجروح بود.

قلبم همیشه درد می کرد.

قلبم دوپاره شده بود.

حالا که بهتر شده ام گویی تکه آهن زنگار بسته از میان برداشته شده است اما آن دوپاره قلبم دیگر بهم نیامد و شکافش هنوز هست.

منبع عکس

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۱ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

یکی از مواهبی که افسردگی برایم داشت شجاعت بود.

این که کمتر بترسم

افسرگی باعث شد یک جورایی نوع دیگر زندگی را تجربه کنم و بعد از آن گذر کردم.

روزهای تیره و سختی بود.

روزهای سرد و خالی

خالی نبود

پر از غم بود و سنگین

بی رنگ نبود

تیره بود و مه آلود

بعد توی آن روزها من کارهایی کردم که شاید در حالت عادی انجام نمی دادم، چون در نظرم اوضاع از آن بدتر نمی شد و اگر هم آن کار اشتباه بود و یا خراب می شد برمی گشتم همین جایی که بودم.

و جالب اینکه آن کارها اشتباه از آب درنمیامد و همه اش جواب می داد و باعث می شد که من قدم به قدم درهای جدید بر رویم گشوده شود.

یک جورایی حالا هم که بهتر شدم این روند را ادامه می دهم و بعد با خودم می گویم اوضاع از ان روزها که بدتر نمی شود!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱٠ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

مردن و مرگ مقوله ای است که معمولا از زیر فکر کردن و حتی نزدیک شدن بهش در می رویم ولی در دوران افسردگی همچین با تار و پود لحظاتمان عجین می شود که انگار بیشتر از هر پدیده دیگری به این موضوع پرداخته ایم.

برای من زمانی قضیه جدی شد که به این نتیجه رسیدم بودن و نبودن من خیلی فرق نمی کند و اگر نباشم هم آب از آب تکان نمی خورد و دنیا به کار خودش ادامه می دهد و چون من سودی به این دنیا نمی رسانم حداقل با مردنم مواد معدنی به چرخه حیات وارد شده و خیری به محیط ریست می رسد. البته بماند که در دوردست های ذهنم به خانواده فکر می کردم ولی به نظرم خیلی هم برایشان مهم نبود. و در همین زمان بود که دیدم چقدر راحت می توانم دست به اعمالی بزنم که نتیجه اش حذف از دنیا باشد و این خودم را بیش از هر کس دیگری ترساند که بالاخره تتمه عقلم هنوز باقی بود.

بعد از مدتی که از دارودرمانی گذشت کمی اوضاع فرق کرد ولی من و سایه مرگ باهم در جدال بودیم. جدال که نه کشاکشی دوستانه.

در این دوران به این نتیجه رسیده بودم که من دیگر کاری در این دنیا ندارم و به زودی زمان مرگم فراخواهد رسید. بعد با خودم فکر می کردم که  از این فرصت باقیمانده چگونه استفاده کنم ؟ و خوشحال بودم که این روزهای باقیمانده را اسیر رختخواب و بیماری نیستم و در سلامت جسم هستم و می توانم از آن استفاده کنم ولی چه سود که کلا همه کارها به نظرم عبث و بیهوده میامد و تمام اهدافی که قبل از افسردگی داشتم خزعبلاتی پوچ بیش نبود که دنبال کردنشان کاری بی فایده بود. بنابراین تصمیم گرفتم روال زندگی را عادی طی کنم و سعی کنم تا جایی که می توانم از همین کورسو حسی که برایم مانده استفاده کنم و سعی کنم بهم خوش بگذرد و کارهایی را که برایم عذاب آور است و کسانی که برایم آزاردهنده هستند را حذف کنم و سعی کنم این روزهای باقیمانده را در ارامش بگذرانم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٩ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

یکی از تبعات افسردگی خشم شدید است که نسبت به همه چیز بروز می کند و آدم دلش می خواهد سر به تن هیچ کس نباشد و در حقیقت یک منبع باروت اماده اشتعال است.

در حقیقت این خشم نسبت به سه گروه بروز می کند:

1- دسته اول کسانی که بلایی سر آدم آورده اند و شخص نسبت به آنها کینه دارد و در کل از دستشان عصبانی است. او دوست دارد حتی تمام کسانی که در طول دوران زندگی نسبت به او خبط و خطایی انجام داده اند را گیر بیاورد و به سزای تمامم اعمال شنیعشان برساند که این شاید شامل همکلاسی دوران مهدکودک باشد که یک بار زودتر از من سوار تاب شد و از همان زمان احساس اجحاف را در من بیدار کرد تا جرج بوش و رهبران سیاسی و رئیس بایگانی ثبت احوال شهرستان خاش....

2- دسته دوم کسان و یا پدیده هایی هستند که کلا روی روان ادمیزاد با پاشنه بلند تق تقی راه می روند و ویران کننده هستند از ترافیک گرفته تا روش آدمس جویدن بغل دستی توی تاکسی و یا زنگ های تلفن توی شرکت

3- دسته سوم کلا ادم ها و فضاهای شاد و پر انرژی است. با اینکه توصیه می شود فرد افسرده از فضای غمگین دوری کند ولی در مواردی فضاهای خیلی شاد و ادم های زیادی سرخوش هم خیلی قابل تحمل نیستند. البته این دسته سوم کاملا تجربه شخصی است و خیلی با قاطعیت نمی توانم در موردش نظر دهم.

به هر حال در مورد خود من بحران افسردگی مصادف شد با روزهای پایانی سال و شور و شوق عید که واقعا برایم غیرقابل تحمل بود.

بهار همیشه برایم سرشار از امید و شور بود که امسال دلم می خواست به زمستان رشوه بدهم تا بماند. از دیدن جوانه ها و شکوفه های درختان حرصم می گرفت و بدم نمی آمد می توانستم تک تک شکوفه ها و برگ ها را از شاخه جدا کنم.

یک بار که دیگر طاقتم تمام شد جلوی یک درخت غرق شکوفه که بین درختان کهنسال چنار بود ایستادم و سرش فریاد زدم که ای کره خر! مگر نمی بینی بزرگترهای تو هنوز خوابند؟ چی فکر کردی که تند تند شکوفه دادی و رخت عید تنت کردی ندید بدید بدبخت! عقده ای ! از چنارها یاد بگیر که هنوز یک جوانه هم نداده اند اونوقت تو پر شکوفه ای و پس فردا یک باد میاید و همه را میریزاند و حالت جا میاید. تازه اگر هم نریزد و کلی زحمت بکشی چند تایی را به ثمر برسانی فکر می کنی کسی قدر می داند!! خاک بر سرت کنند و بعد هم زیرش نشستم و کلی گریه کردم و آن بیچاره هم کلی گلبرگ شکوفه بر سرم ریخت تا حالم را بهتر کند.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱۳ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

تازه متوجه شدیم که ما جلسه بیست و دوم مشاوره مان را گذراندیم واینجا هنوز شرح جلسه دوم را نوشته ایم. که خوب نشان از همت والای ما دارد!!!

به هرحال در جلسات بعدی متوجه شدیم که افسردگی بیماری ای است که هر فرد در طول زندگی دست کم سه بار به آن مبتلا می شود و اتفاق عجیبی نیست و اینکه بنده تا بدین سن و سال به آن دچار نشده ام عجیب است.

هر بار که پیش خانم دکتر می رفتم با ترس و لرز از تغییراتی که در رفتار و خلق و خویم پدید آمده بود می گفتم و هق هق گریه می کردم و دست آخر خانم دکتر با یک جمله می فرمودند یعنی تا به حال این حس را نداشتی؟ می گفتم نه  و بعد می گفتند نترس اینها از عوارض افسردگی است. و جالب اینکه من ته ته ذهنم هنوز خودم را یک فرد افسرده نمی دانستم.

از نظر من فرد افسرده موجودی با مو و ریش بلند و به نوعی هپلی بود که از رختخواب بیرون نمی آمد و از خانه خارج نمی شد در صورتیکه من نه ریش داشتم و هر روز صبح هم سر کار می رفتم و البته اگر کمی بیشتر فکر می کردم متوجه می شدم که با استانداردی که من داشتم هیچ وقتم در دسته افسردگان جای نمی گرفتم چون هیچ وقت ریش در نمیاوردم!!

به هر حال هر روز که می گذشت حس های من بیشتر تعطیل می شد. دیگر از هیچ چیز لذت نمی بردم. نه غذا ها طعمی داشت و نه عطر ها بویی.

نه زیبایی طبیعت را درک می کردم و نه لطافت گلبرگ گلی را. و این برای منی که دوستانم می گفتند آنقدر با آشتها و لذت غذا می خوری که برای تبلیغ خوراکی مناسبی یعنی فاجعه!

برای یک نقاش که تمام ارزشش به درک زیبایی دنیا است ندیدن زیبایی ها یعنی برو بمیر.

نه آفتاب را روی پوست خودم احساس می کردم و نه سرمای زمستان برایم آزاردهنده بود.

و تمام اینها به علاوه اینکه هیچ کس دور و بر من نباشد و پا روی دم من نگذارذ و دم من هم خیلی دراز است.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٧ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

از آنجا که در ده روز آخر سال نود و دو از دیدن شادی مردم رگ حسادتمان بدجور ورقلمبیده بود و هرچه اوضاع و احوال شادتر و پر جنب و جوش تر می شد ما دمغ تر و فسرده تر، کار به جایی رسید که راست راست درخیابان راه می رفتیم و از میان مردم درگیر خرید و کارهای شب عید گذر کرده و بی اراده های های می گریستیم.

و جالب تر اینجا بود که در آن روزگار وظیفه خطیری بر عهده ما بود به قرار تشکر حضوری از یک سری مدیرانی که با مجموعه ما همکاری داشتند و خلاصه با یک کارتن شیرینی و هدایای شب عید در سطح شهر سرگردان می گریستیم تا به مقصد مورد نظر رسیده و با گریم مخصوص و لبخند زورکی وارد شده و چاق سلامتی مدیرانه را به جاآورده و سریعا فلنگ را بسته و دوباره زار زار تا دفتر مدیر بعدی دل سیر گریه کنیم و اینگونه شد که یک کرم پودر کامل صرف دماغ قرمزمان در این ایام شد.

و دست آخر در اخرین دیدار با جناب آقای دکتر روانپزشک عزیز ایشان از خر شیطان پایین امده و بالاخره یک سری قرص سیب زمینی پرور تجویز نمودند که به واسطه تناول آن دیگر نه شادی و نه غم به سراغمان نیامد و کلیه آتفاقات خوب و بد سال نود و سه که به حمد خدا کم هم نبودند را مانند یک سیب زمینی پخته بی هیچ واکنشی ملاحظه کردیم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۱ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

خلاصه با حالی نزار جلسه دوم را در محضر خانم دکتر نازنین حاضر شدیم و صد البته از اقدامات دوپامین پروری خود کلامی برزبان نیاوردیم و تنها بر حسب وظیفه احساسات خود را که در طول هفته مکتوب و منقوش کرده بودیم خدمت ایشان عرضه کردیم.

بعد از دیدن احساست مصور ما فرمودند این احساسات شماست؟

عرض کردیم:بلی

گفتند:جالب است.

و ما ارزه بر انداممان افتاد که ای وای ما چه مرض لاعلاجی داریم که احساساتمان اینگونه جالب است و دوباره زیر چشمی به احساسات مصورمان نگاه می کردیم که در همه صحنه ها دخترک گیس بافته ای بود کنجی خزیده پشت به صحنه در حال گریه و زاری و یا زانوی غم به بغل گرفته...

خلاصه در ان جلسه بیشتر از شرح عاشقیت خود گفتیم که 5 سال است دل در گرو استاد خود داریم و لب فرو بسته ایم. و در عرض دو سال اخیر که با ایشان کار می کردیم بسیار اذیت شدیم تا اخر قید همه چیز را زده و بدون هیچ توضیحی گذاشتیم و رفتیم و حالا مثل سگ پشیمانیم که سودی ندارد. و از مشکلات محیط کاری در دوسال گذشته ناله ها کردیم.

و با این سوال مواجه شدیم که چرا بهش نگفتی؟

خوب چرا بهش نگفتم؟

به عقلم هم نرسید باید بهش می گفتم.

خود خرش نباید می فهمید.

فرمودند نه .

اِ! یعنی نفهمیده؟

فرمودند :نه

و اینگونه بود که در چالشی عظیم افتادم .

 و به هر حال با توجه به باقی صحبت ها نتیجه آن شد که من به سختی می توانم مرزی بین احساس و کارم قائل شوم و با کار و محیط و آدمهایش درگیری عاطفی پیدا می کنم و همین باعث می شود که چنان همه چیز درهم تنیده شود که تفکیکش ناممکن شود.

به هر حال آن جلسه هم به پایان آمد و سریع دست به دامان دوست و آشنای روانشناس و روانشناس رو شده که اینکه می گویند احساسات را بکش یعنی چه؟بعد کاشف به عمل آمد که معمولا بیشتر مراجعین خط خطی هایی تحویل می دهند از آن دست که ما در کلاس های طراحی برای قوی شدن دست به شاگردانمان می دهیم و شاید سوال خانم دکتر در مورد شکل و شمایل پاستوریزه احساسات ما نه به خاطر  لباس یا مدل مویش  بوده بلکه کلا بحث در محتوا بوده است و اینگونه خیالمان آسوده گشت.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٥ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

وقتی با کلی عملیات ژانگولر و جیمزباند بازی بعد از شش ماه موفق به دیدار دلبر رعنای خود شدیم و سفره دل را پیشش گشودیم که ای دریغا که ندانسته گرفتار شدم !!! و 5 سال این راز را چون جان شیرین حفظ کرده ام ، خیلی جدی فرمودند که چرا ؟ من که خیلی مواظب بودم!! و اینجا بود که می خواستم سری را به حکم ژست اعترافات عاشقانه به زیر انداخته بودم بالا آورده و نگاهی غضب الود نثارش کنم که اخر دلبر جانان من گفتم عاشق شدم نگفتم که باردار شدم که می گویی مواظب بودم !!! و اینجاست که به قول دخترخاله خردمندمان با تمام وجود درک کردم که این آدم بویی از احساس نبرده و کلا بخش احساسش سوراخ است و می شود به عنوان نماد منطق ازش استفاده کرد .

رسما می خواستم بزنم تو دماغش...

به هرحال بعد از اینکه زد جاده خاکی و برگشت سر مباحث شیرین کسب و کار و گله گذاری های شغلی به عنوان حسن ختام صحبت بهش گفتم که حتی جناب بابا کرم هم می داند که ادم ندانسته گرفتار می شود و تو با ای کیوی بالای 150 هنوز نفهمیدی که این ماجرا یک اتفاق است و نه یک انتخاب....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

در راستای پیدا کردن گیر و گورهای ذهنی و ناخودآگاه دیکته شده از طرف خانواده جلسات متعددی با دخترخاله های گرامی برای تحلیل و بررسی رفتارهای مشترک خانم والده ها و نکات تربیتی جواهرنشانشان برگزار شد.

حاصل این مجامع چیزی نبود جز پیدا کردن بخشی در ناخودآگاه که به حمدالله بسیار فعال است به نام ستاد برپایی عذاب وجدان که به سان این روابط عمومی های ادارات دولتی در ایام دهه فجر همیشه بلند گویش روشن است و باصدای انکر الاصوات خود به افاضات می پردازد.

این ستاد کار گروهی خانواده مادری است که در رفتار تک تک اعضای این خانواده مشهود است و بسکه می خواستند ما را با پرستیژ و دیسیپلین بار بیاورند همچین بخشی را در ناخودآگاه ما دایر کردند که وقتی خودشان نیستند ، چیزی باشد که حال ما را بگیرد و نکات منفی در رفتار ما پیدا کند .

یعنی در شاد ترین ، رمانتیک ترین و سرخوش ترین لحظات این ستاد با بلند گویش را روشن کرده و موجی از نگرانی را به تمام اعضا و جوارحمان می فرستد.

مثلا کافی است که چشم در چشم دلبرتان دوخته باشید و در تب و تاب لمس دستانش بسوزید و او دستش را دراز کند تا رویای لمس دستانتان به حقیقت بپیوندد و ناگاه صدایی از اعماق وجودتان فریاد می زند که امروز کرم مرطوب کننده زدی؟ نکند پوست دستت مثل کروکودیل خشک باشد؟ ار کدام کرم زدی؟ نکند از بویش خوشش نیاید؟ .....

خلاصه اینکه گاهی برای فرار از فکر کردن به نتایج مثبت هم خودمان صدای این بلندگوی گوشخراش را زیاد می کنیم و مثلا بعد از یک قرار ملاقات شکست خورده مدام به این فکر می کنیم که چرا ان روز قبل از نشستن توی ماشین عطرمان را تجدید نکردیم و یا دو روز قبلش سوسیس خورده بودیم که نکند آن روز هنوز دهنمان بوی سیر می داده!! و جایی برای فکر کردن به این موضوع  نمی ماند که بالاخره بعد از گذشت 6 ماه کسی را دیدی و می خواستی ببینی و قدمی را برداشتی که باید برمی داشتی...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

گلپری جون کم بود حالا این شهرام شبپره است که باعث می شود داغ دلمان تازه شود و زجه هایی بزنیم که مو بر تن شنونده راست شود و اشباح خانه های قدیمی به خیال پیش در امد  کنسرت پشت پنجره ها ظاهر شوند.

فکر می کنم بد نباشد برم سراغ همان داریوش و ....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امروز به این نتیجه رسیدم نه تنها دوستداشتنی نیستم که کلا هیچ کس هم دوستم ندارد و این واقعیت تلخی است که هیچ زبان طنزی شیرینش نمی کمد
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٩ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

اعتماد به نفس برای ما چیزیست در حد جوراب پاریزین...

لامصب تقی به توقی سوراخ می شود و در می رود تا به کجا...

خدا نکند یک انگولکش کند و یا به جایی گیر کند همچین جری بخورد که صدایش توجه همگان را به خود جلب کند.

حال هی ما بیاییم و با زور و زحمت اعتماد به نفسی نو دربر کنیم و با گردنی افراشته در جوامع ظاهر شویم وافسوس...

همین است دیگر ...

وقتی اعتماد به نفس از گوشت و پوست وخون آدم نباشد همین است دیگر 

وقتی به داشته ها و عملکردها باشد و از درون به بیرون نتراود با هر گزکی همچین در میرود که با هیچ نخ و سوزنی دوخته نمی شود.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۸ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

داستان تا انجا پیش رفت که شادی جان خانم دکتری را معرفی کرد تا من جلسات مشاوره را با ایشان شروع کنم و بماند که از ان سه شنبه که ما با شادی جان قرار داشتیم تا یکشنبه که اولین جلسه بود چه گذشت چون انگار سر زخمکه نه شاهرگ باز شده بود و فوران اشک بیداد می کرد و حساسیت فصلی بهانه ای شد برای دماغ قرمز و چشمان ورقلمبیده.. بالاخره به هر جانکندنی بود یکشنبه رسید و و ما به محضر خانم دکتر شرفیاب شدیم و حالا از کجا شروع کنیم که اینجا نمی توان پکیج ویژه ارایه داد و باید با طول و تفضیل گفت و به هر حال گفتیم از ابتدای عاشقیت خود. کماکان با چاشنی زر زر و فین فین و اشکهایی چون رود جاری، دست آخر هم اضافه کردیم که فعلا مشکل اصلی این است که نه تمرکز داریم و نه انگیزه و حتی حال و حوصلهو به زور وظیفه خطیر زندگی را بر دوش می کشیم که باری بس گران است و خانم دکتر فرمودند که این کاملا طبیعی است چرا که بدن من از فقدان هورمون دوپامین رنج می برد و به خاطر شکست عشقی کلا مغزمان این بخش را تعطیل کرده و کرکره ها پایین کشیده است. از انجایی که معمولا در جلسات مشاوره حرفهای اساسی موقع خداحافظی زده می شود مجبور شدم سریع به اینترنت و جزوات رجوع کنم و ببینم این دوپامین دیگر چیست ، چون تا به حال هر چه می کشیدیم از دست کورتیزول بود مه صبح به صبح باید قربان خودمان می رفتیم که بابا دست بجنبان و قبل از ١٠ صبح کمی کورتیزول به ما برسان که این اخلاق ما سرجایش بیاید و بتوانیم به دیگران روی خوش نشان دهیم و حالا هم دوپامین و البته سروتونین هم جای خودش را دارد، خلاصه دیدیم که بله در جزوات دوپامین و کمبودش جزو علل افسردگی ذکر شده ولی بسکه من دنبال راهکار بودم توجهی به ان بخش نکرده بودم و حالا هم و غمم شده بود افزایش دوپامین... افزایش دوپامین با مواد غذایی سیب و چغندر و کرفس.... ولی اخر کرفس و سیب کجا و قد و بالای رعنای دلبر ما کجا ...خلاصه هر گازی که به سیب و کرفس می زدیم کمی صبر نموده و خوشحال وار منتظر بودیم که متصدی مربوطه برود و غده مورد نظر را راه بیندازد و دوپامین ترشح کند و از این حال دربیاییم. راستش یک چند روزی که گذشت متوجه شدم نه تنها هیپىفیزمان که کلا مغزمان درحال تعطیل شدن است و در یک فضای فانتزی و متوهم به سر می بریم.
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٧ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

برهمه گان واضح و مبرهن است که نسوان محترمه یک هفته قبل از عادت ماهیانه را در سکرات به سر برده یا به قول خارجی ها دوران pms را می گذرانند که شخص شخیص بنده در این بیست و شش سال. گذشته و از قرارسالی دوازده ماه حدود سیصد و دوازده حالت متفاوتش را تجربه کرده و هر ماه برگ تازه ای رو می شود ، از تیر کشیدن تیغه بینی گرفته تا خشم زاید الوصف از سیاست های بزرگان تیمور شرقی که هربار فکر می کنی مشکلی عجیب روحی یا جسمی پیدا کردی که حل ناشدنی است ولی خوب بعد از پانزده سال اول دستمان امد که قبل از هر اقدام اول یک نگاه به تقویم کرده و محاسبات نجومی را با رمل و اسطرلاب انجام دهیم و اگر در محدوده موردنظر نبود انگاه به انواع واقسام دکتر های کایروپرکتیک و سرطان و غدد و ... رجوع کرده و یا در سازمان ملل و یونیسف و ..را ازجا در بیاوریم و صد البته مشکلات داخلی با افراد نزدیک ازقبیل دوست و همکار و مادر و خواهر و دوست پسر و دلبر و یار که جای خوددارد. اما از زمانی که به بلیه خانمان سوز افسردگی دچار شده ایم کلیه حساب کتاب هایمان بهم ریخته و از سی روز ماه ٧روز که در گیر خود ماجراییم می ماند ٢١ روز و در نتیجه دوران pms ما به جای حداکثر ۵روز تبدیل به ١۵ روز شده و می ماند ۶ روز ناقابل که خلقمان سر جایش است و مغزمان درست کار می کند و حالا اگر در این ۶روز اسه بریم و بیاییم و هیچ گربه ای شاخمان نزند و هیچ کس انگولکمان نکند و تلفنی زده نشود و فیلی از هندوستان دیپورت نشود می توان گفت ماه خوبی گذرانده ایم
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٦ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مکالمات من و آقای دکتر روان پزشک:

آقای دکتر: برو روی ترازو. حالت چطوره؟

من: اینجور که شما می گویید کانهو گوسپند !

آقای دکتر: حالا بذار ببینم صد کیلو تحویل دوست پسرت می دم؟

من : شما دوست پسر تحویل من بدهید قول می دهم در جا صد کیلو براتون جور کنم.

آقای دکتر: وا دوست پسر نداری!

من : نه افسردگی دارم پروندمو نخوندید مگه!

آقای دکتر: من یک دوست خوب دارم دکتره تحصیل کرده دارالفنون و 80 سالی داره دفعه بعد که وقت داشتی می گم بیاد همدیگر را ببینید.

من: خیلی خوبه دکتر دود از کنده بلند میشه چه کاریه بگید الان میرم مطبش !

آقای دکتر: تاثیر قرص ها چطور بوده؟

من: نمی دانم فعلا که مثل سگ پاچه مردم را می گیرم . شدم ازین فاطمه اره های چادر گل گلی!

آقای دکتر: خوب کاری می کنی. این همه سال هی ریختی تو خودت حالا بتازون. ولی الان تیپت خوبه ها!

من: فحشم می تونم بدم ازین به بعد؟مژه

اقای دکتر: هر کار دوست داری بکن. من مجوزش را می دهم.

خلاصه اینکه دوز قرص ها را دوبرابر کرد و ما را فرستاد بیرون.

ما هم با دوست دوران دبستان رفتیم یک کافی شاپ کلی زار زدیم که چرا کارمان به داروی اعصاب کشیده و بر باعث و بانیش لعنت فرستادیم و بعد پشیمان شدیم و موضوعی دم دست تر پیدا کرده و باز به این نتیجه رسیدیم که اگر مورد اول نبود ما در شرایط دوم هم قرار نمی گرفتیم و دوباره گیر دادیم به همان باعث و بانی اولیه!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٤ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بعد از مصائب و مشکلاتی که  برایمان پیش آمد دچار مشکلی شدیم به نام سندروم "خود طرد شدگی بینی" که مسلما از بیماری های ابداعی شخص شخیص خودمان است ولاغیر...

از علائم ان هم این است که انتظار داریم در کلیه محافل و مجالس حضور داشته باشیم و یا یاد و نام ما باشد و خلاصه در همه جا نقشی داشته باشیم و مشکل انجا نمود پیدا می کند این  انتظار در مورد گروه ها و جوامعی که روحشان از وجود ما  خبر ندارد هم صدق می کند. حالا چرا باید آن بندگان خدا ما را بشناسند و به ما ارادت داشته باشند خدا عالم است و خودم هم نمی دانم  این توقع از کجا  ایجاد شده است

مثلا اگر چند تا وبلاگ را لینک به لینک برویم و متوجه تشابه لینک هایشان شویم و توی نوشتههایشان بده بستان های مجازی نویسندگانشان را کشف کنیم ناگهان خشمی تمام وجودمان را در می نوردد که چرا لینک وبلاگ من در بین لینکهایشان نیست؟ بعد یادمان میفتد که خودما هم اولین بار است که این صفحات را باز کرده و کلا از وجود چنین اشخاصی بی خبر بوده ایم.

حالا نمی دانم این  بر می گردد به روحیه  نارسیسیسم پیشرفته و مفرطمان که ضربه خورده و چلاق شده یا از جایی دیگر آب می خورد.

در دنیای واقعی که اوضاع بدتر است.

کلا انتظار دارم در تمام جلسات شرکت حضور داشته باشم و اگر مکتوجه شوم جلسه ای بی حضور من تشکیل شده دنیا روی سرم خراب می شود و احساس می کنم که اینها لیاقت من را ندارند و باید که بروم و حالشان را بگیرم و بعد که زبانه های خشم را با پتوی چهرخانه خاموش کردم با مهربانی می گویم که خوب آخر مثلا تو جلسه رانندگان پخش حسن آباد علیا چه نیاز به حضور تو بود؟ 

بعد قسمت جالبتر  اینجاست که اگر توی جلسه ای هم باشم یا حال و حوصله حرف های کشدارشان را ندارم و یا مثل یک شیر  زخمی خشمگین در حال غرش هستم.

و خوب معلوم است که کلا نبودنمان بهتر از بودنمان است.

به هر حال این هم از کشفیات  جدیدی است که در مورد خلق و خوی نوظهورمان به عمل آورده ایم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۳ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

یکی از توصیه های خانم مشاور این بود که ارتباطات اجتماعیم را گسترش بدهم و با توجه به سوسابقه ام و نشست و برخاستم با قشر تحصیلکرده این مملکت تو یک سری کلاس ها و مجامعی شرکت کنم که هم دوباره ذهنم درگیر شود و هم ادم حسابی توش ببینم و فکر نکنم مملکت ما چند تا دونه ادم حسابی بیشتر نداشت که ازقضا همان ها هم زدند و دهن ما را سرویس کردند و هستند هنوز کسانی که می توانند روی اعصاب ما راه بروند و خلاصه.... این شد و با توجه به اینکه خیلی از فضا ها و مکاتب و رشته ها را قبلا امتحان کرده بودیم و نخبگانشان را ازموده بودیم و با انها حشر ونشر داشتیم قرعه فال به نام فلسفه افتاد که کلا از ابتدای خلقتمان با آن مشکل داشتیم که هیچ وقت در زندگی سوال فلسفی برایم پیش نیامده است. یعنی حتی من در اوان کودکی هم از کسی نپرسیدم که بچه هز کجا میاید؟ بارها هم برای اطمینان خاطر از مادرجان پرسیدم که من هیچ وقت در این مورد کنجکاوی نکردم و او با طیب خاطر ما را مطمئن ساخت که نه هیچ وقت کاری به این کار ها نداشتی خلاصه تو خود به خوان حدیث مفصل از این مجمل که من و فلسفه هیچ وقت در یکجا جمع نشده بودیم و بارها برای اینکه از قافله عقب نمانیم سعی کردیم مطالعه آن را شروع کنیم که کلا تمام سوالهایشان به نظرم جزو بدیهیات آمد.!!!

خلاصه چند موسسه ای را زیر و رو کردم و از قضا یکی کلاسی داشت در مورد تحلیل فلسفی رمانی که من خوانده بودم و ساعت 2 بعد از ظهر همان روز شروع می شد.

نه موسسه را می شناختم و نه استاد را و فقط رمان را می شناختم و نویسنده را که انهم چندان هنری نبود که این کتاب جزو هفت شاهکار برتر ادبیات کلاسیک جهان است .

به هر حال تماس گرفتم و گفتند جا داریم و قدمتان سر چشم و بیایید و  اینها.

جلسه اول رفتیم که خوب به بررسی زندگینامه مولف گذشت و فضای آن دوران جامعه و...

ما استاد را زیرانداز ورانداز می کردیم و دیگر شاگردان را و در زمان استراحت در سوراخ سنبه های موسسه گشت زدیم تا ببینیم دیگر کلاس ها از چه نوع و قماش هستند که الحق گویا کارشان درست است.

اما جلسه دوم که بحث فلسفی شروع شد.چند تا سوال اساسی برای من پیش امد.

فلسفه برگزار کردن این کلاس توسط این موسسه چیست؟ چون کاملا به بقیه کلاس هایش بی ربط است.

فلسفه تدریس این درس توسط این استاد چیست؟ استاد زبانشناسی است و نه فلسفه!

فلسفه حضور من در این کلاس چیست؟ یا به قول همان جوک معروف " های من اینجا چه کار می کنم"

خلاصه برخلاف انچه انتظار داشتم همچین کلاسی نیست که مغزم را به چالش بکشد چون خود استاد هم گیج می زند و شاگردان هم شوت..

منهم همچین فرقی ندارم با انها البته !

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۳٠ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

راستش را بخواهید خیلی دلم نمی خواهد یلدا بیاید تا یلداهای پیشین بیایند و جلوی رویم بنشینند و اشکم را دربیاورند،به اندازه تمام مرغداری های روی زمین جوجه دارم برای شنردن در این روزهای اخر پاییز ، خلاصه که زمستان در راه است و من مانده ام با این جوجه های بی صاحاب که از سروکولم بالا می روند
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٩ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

وارد دفتر شدم گوش تا گوش دوستان نشسته بودند تو جلسه ، خیلی حال و حوصله نداشتم و از سر انجام وظیفه امده بودم که بعدا نگویند تو که مسؤول فلان گروه هستی چرا تو جلسه نبودی، یهو دیدم باز همان حرف و حدیث های قدیمی و گله وشکایت های قدیمی ، از ادمهایی که سال تا سال پیداشون نمیشه مگر اینکه کار داشته باشند، جوش آورده بودم حسابی و اخلاق فروردینیم قلپی زده بود بالا، خلاصه رسما امادگی این را داشتم که برم وسط جلسه و با یکی که زر مفت میزنه و هر دفعه فقط حرف میزنه وپای عمل پیداش نمیشه دست به یقه بشم، بعد به خودم می گفتم که نه بشین و احساساتت را تماشا کن و با خشمت آشتی کن! بعد کم مانده بود بکوبم تو دهن خودم با این نصایح مشفقانه! خلاصه چرندیات ادمها ادامه داشت تا اینکه دیکر یکی از دوستان پا را از حد فرا تر گذاشت و حرفی زد که کاملا با واقعیت در تناقض بود و صد البته بنده جزو معدود کسانی بودم که از حقیقت خبر داشتم و می دانستم ایشان برخلاف ادعایی که می کنند عمل کرده اند و کاملا چرند می گویند و خلاصه عنان اختیار از کف داده ووارد جلسه شدم و نفس عمیقی کشیدم و ازش سوالی در مورد ان کار پرسیدم که مجبور شد چیزکی بگوید ولی چنان غضبناک بودم که آقایان حاضر در جلسه سریعا صندلی خالی کرده و مرا در کنار خود نشاندند تا کاربه خشونت فیزیکی کشیده نشود، رسما می توانستم بی مهابا پته اش را روی آب بریزم ، برایم هم اهمیت نداشت چه اتفاقی میفتد مهم این بود که دیگر کسی جرات نکند از رو شکمش حرف مفت بزند، این ادم متعهد بود کاری را خرداد ماه انجام دهد و صورت جلساتش هم موجود است و دریغ از یک قدم که برداشته باشد و حالا از بخش دیگر کار ایراد بنی اسراعیلی می گیرد که انگار کلا در جریان امور نبوده است ، دیشب می توانستم کل هیکلش را گل بگیرم نه برای منافع خودم که برای هیچ و پوچ
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بالاخره حقوق یک ماه جان کندن شهریور ماه واریز شد . و حالا ما مانده ایم سردرگم که درد خود را به که به گوییم وسفره دل را پیش که بگشاییم که خودمان می دانستیم پارادوکس غریبیست و هر طرف را بگیری یک طرف دیگر می لنگد، در همین اثنا یک روز تلفن زنگ خورد و دخترکی ان طرف خط گفت که از طرف شادی جان زنگ می زند برای تدریس، و اندکی طول کشید تا یادم امد که من مدیر اموزش موسسه خیریه ای هستم و او معلم داوطلبی است برای تدریس به کودکان بی بضاعت ولی این وسط شادی جان که بود؟بعد خودش توضیح داد که شادی جان دکتر روانشناسش است که به او توصیه کرده زمانی را به کارداوطلبانه بگذراند و ما را معرفی کرده و او را به من وصل کرده اند که مدیر اموزشم و دخترک حرف می زد و من نمی شنیدم و در عوالم خودم سیر می کردم که یادم می امد که شادی جان همان گمشده ایست که ما در دریا ها دنبالش می گشتیم و حال او را اینگونه یافته ایم ، خلاصه دخترک شرح حالی گفت و من نفهمیدم وشماره ای ازش گرفتم و دست آخر گفتم که اگر بشود شما ه مطب شادی جان را هم بدهد. تلفن را که قطع کردم یاد ایام قدیم افتادم وروزگار گذشته که دورادور وصف شادی جان را از استاد روانشناسیم می شنیدم و زمانی که گفتم درست است که من کلا سیم آخر هستم ولی برای زمانی که همین سیم آخر هم اتصالی کرد و شما در دست رس نبودید چه کنم؟ شادی جان را معرفی کردند و این تلفن در این شرایط نشانه ان است که شادی جان باید دست به اچار شده و یک راست برود سر کنتور هرچند که بعد ازتماس با مطبش متوجه شدم او هم به مانند بقیه مشاورانی که این چند وقت تماس گرفته بودم مراجع جدید قبول نمی کند. به هر حال لطف کرد و برای ارجاع من به مشاور دیگر زمانی گذاشت و من مجبور شدم یک پکیج فشرده از حوادث پنج ساله در ١۵دقیقه با چاشنی فین فین و اشک اراىه بدهم و ١۵ دقیقه بعدی هم به ایراد سخنرانی در باب شرایط مشاور از قبیل سن و قد و رنگ چشم و ...بگذرانم که خوشبختانه شادی جان در صندوقچه جادویش چنین کسی را داشت و من دربست قبولش کردم و ندید بهش اعتماد کردم و حس کردم بالاخره کسی را پیدا کردم که می توانم همه ابعاد ماجرا وا برایش تعریف کنم .
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٦ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

خلاصه تا انجا پیش رفتیم که دیدم گویا جانمان در خطر است از آنجا که کمی تا قسمتی جاندوست می باشیم به تکاپو افتادیم تا اوضاع را سامانی بدهیم و در به در دنبال دکتر روان پزشک حاذقی بودیم تا یک چاره ای برای این مصرف بی رویه ما بکند و بهترین گزینه خانم دکتری بود که حداقل همین دخترخاله جان ازش نتیجه گرفته بود و این خودش کم چیزی نیست که کلا او در پرسشنامه ها در جواب سوال نحوه گذراندن اوقات فراغت می نویسد نشستن در اتاق انتظار روانپزشکان!

به هر حال دو هفته طول کشید تا با ایثار و فداکاری وقتی برای  من جور کردند یعنی چون ایشان وقت نداشتند و بالاخره یکی راضی شد و وقت شریفش را به من داد و من به خدمتشان شرفیاب شدم .

قبلا هم شرط وپی کرده بودم من حرف نمی زنم ها ! و در طول راه سیصد و پنجاه و سه بار  این مطلب را به خواهرم گوشزد کردم!

او هم مطمئنم کرد که دکتر مهربون است و ....

نوبتم که شد وارد اتاقش شدم و ای داد بر من چه خانم مهربانی !

دلم میاد با او حرف نزنم؟

بعد یاد ویزیت دقیقه ای خدا تومانش افتادم  و دلم امد و همان اول گفتم من هیچ صحبتی با شما ندارم و چون کلردیزپوکساید و آسنترا را با پروزاک و الپراز باهم خوردم امدم که اگر عوارض جانبی دارد بهم بگویید که من طاقتش را دارم!اصلا هم روان درمانی نمی خواهم و مستقیم دارو بدهید لطفا! بعد هم مثل گربه شرک با چشم های گشاد نگاهش کردم.

بعد هم پقی زدم زیر گریه 

ای بابا

بعد هی به خودم می گفتم لعنتی بعدش برو امامزاده مجانی گریه کن !

خلاصه جمع و جور کردم و تازه خانم دکتر مجال پیدا کرد حال و احوال بپرسد و گفت بالاخره باید چندتا سوال بپرسم که چند سالت است و وضعیت اولیه و سبک زندگی و این چیزها...

یک چشم به ساعت و یک چشم به دکتر جواب دادم و اخرش هم فشرده ای از شرح ماوقع را گفتم .

بعد گفت اول باید تست بدهی بعد دارو درمانی . بعد مشاوره 

راستش اگر حساب همه دقایق زندگیم را مانند آن 47 دقیقه داشتم شاید واقعا الان به جایی رسیده بودم ولی خوب چه می شود کرد که عمر می گذرد و چه بی دریغ هم از دستش می دهیم.

وقت شیرین حساب و کتاب 158 هزار تومان را که زیر بار دین خواهر جان رفتم گویی که جانم با کارت او کشیده شد و افسردگی برایم اگر مسجل بود که تثبیت شد و حال می ماند هزینه تست که انهم 200 چوق برایم اب می خورد که کلا حکم قطعی جنون بود در ان‌ برهه زمانی پس موکول شد به زمانی مناسب تر.

توی ماشین  رسما انصراف خودم را اعلام کردم و گفتم که هر چقدر هم ایشان کار درست و نازنین و به دل نشین باشد اما در توان روحی و مالی من نیست که در این شرایط ادامه دهم و اگر بخواهم بعد از سالها استقلال مالی در این شرایط روحی باز به خانواده رجوع کنم شکست مضاعف است که فعلا دلیلی نمی بینم آنرا به خودم تحمیل کنم و ترجیح می دهم چند هفته دیگر صبر کنم که در افق  خورشید حقوق در حال دمیدن است و به زودی در جیب هایمان جوی پول روان خواهد شد و این بیابان رنگ و بویی دگر خواهد یافت و چه بسا افسردگیمان هم خوب خواهد شد !! 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٥ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

هر روز صبح تا با استرس ناشی از "می خواستی زودتر بلندشی" به ارث رسیده از زمان مدرسه کنار بیایم و یادم بیفتد که عادت هایم را عوض کرده ام و دوش صبحگاهی را شبانگاهی نموده ام و حال فقط مانده رام کردن موهای سرکش و بعد چند تا بادام خیس خورده بندازم گوشه لپم و قرص گواتر را بالا بیندازم و خلاصه پروسه لباس و کفش پوشیدن و بیرون پریدن...

بعد تا سر خیابان چند تا نفس عمیق و دلشوره ترافیک و باز زمزمه ریلکس باش و دنیا به آخر نمی رسد با تاخیر تو و این خزعبلات...

بعد حالا نوبت تاکسی پیدا کردن است و تاکسی هایی که فقط تا سر خیابان می روند و اصرار دارند کسی تو را تا مسیری که می گویی نمی برد و تو می دانی که ماشین برا یان مسیر فراوان است و خلاصه اگر یک یا دو دقیقه  در وقت صرفه جویی کرده باشی می توانی  کمی به خودت اوانس بدهی و بخواهی که حتما در صندلی جلو بنشینی و نه مثل ماهی ساردین در صندلی عقب پراید فشرده شوی انهم با این شال و کلاه زمستانی...

باسن مبارک را که به صندلی می رسد و بار و بندیلت را جاسازی می کنی چشم تو چشم می شوی با برجی که دلت نمی خواهد ببینیش...

برجی که دوسال زندگیت را در همان نزدیکی صرف کردی و شاهد ساخته شدنش بودی.

بعد حالا هر روز این برج لعنتی شده آینه دق تو...

 

قشنگ انگار ازنی نی چشمانم وارد حلقم می شود و عمود فرود می رود توی معده ام و انجا افقی می شود.

و اینگونه است که هر بار تا روی صندلی تاکسی جا خوش می کنم یکهو خشکم می زند و خیره می مانم مثل کاراکتر کارتون رنگو!!

خلاصه  تمام این ذکر مصیبت برای این بود که بگویم ظرف 5 ماه گذشته  من پایم را در آن خیابان نگذاشته ام و هر باز به لطایف الحیلی از رفتن به انجا سر باز زدم و چون محل کار فعلی درحقیقت در امتداد همان خیابان است بارها ایستاده ام و فکر کرده ام که آیا باز هم می توانم از این خیابان بدون  تب و لرز و تشنج عبور  کنم؟

هربار تصورش هم باعث می شود برق 220 به تمام اعضا و جوارحمان وصل کنند و عرق سرد به جانمان بنشیند و حالت تهوعی هویدا شود که انگار در کشتی نوح نشسته ایم و ما مانده ایم  و چند جفت حیوان فلک زده که مسئولیت بقای نسل ن}ادشان را به دوش می کشند.

بعد حالا خانم مشاور تکلیف کرده اند این هفته از آن خیابان گذر کنم . کی جمعمان کند؟ اگر خیابان معمولی بود که گازش را می گرفتیم شاید یک کارش می کردیم که انگار سوار رولرکستر شده و مثل جت یک دور می زدیم ولی این خیابان همیشه شلوغ و پر ترافیک ؟؟

آیا می توانم؟ فکرش هم ضربان قلبم را بالا می برد. قلپ قلپ اشک هایم روان است. چه کار کنم؟ فراخوان عمومی داده ام که آی دوستان و یاران بیایید شام بهتان می دهم و کافی شاپ می برمتان و هزار جور  سرویس  ولی نه هنوز امادگی گذر از آن کوچه را ندارم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۳ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امروز روز خشم بود که اژدهای درون بعد از چند روز استراحت و خمودگی سر از جیب بیرون اورده و نعره ها می کشید و شعله ها می پراکند و لامصب در اینجور موارد وقتی سر بیرون می کشد با خودش کلی خاطرات ریز و درشت هم بیرون میریزد و اینگونه است که ما یادمان می اید که هفته پیش که مدیرمان چرندیات بارمان می کرد و ما فقط بسان ماهی گلی در تنگ آب نگاهش می کردیم باید در جوابش ادله مستدلی می اوردیم که تازه این هفته یادمان امد و همین باعث می شد که اتش اژدها افزون گردد و یا خاطرات مربوط به رقبای عشقی و معشوق سابق تا شوهر خواهر فرنگ رفته که از روز نخست چشم دیدنش را نداشتیم و همیشه مایه عذابمان بوده ، خلاصه همه وهمه همراه با نفس های گرم واتشین اژدهای درون می سوزاند و بی تابمان می کرد و طوری شد که برای خامىش کردنش نظافت هفتگی خانه تبدیل به خانه تکانی شد واما این دل ما ارام نگرفت، و ذهن نا ارامم با هر نفس اتشین این اژدها باب گفتگوی جدیدی را باز می کند برای خراشیدن پوسته نازکی تازه روی زخمها بسته شده بود.
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٢ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

این روزها انگار دلم در ارامش به سر می برد که البته کشف کرده ام این فقط یک استتار است و در حقیقت دل ما برای اینکه اسیب بیشتر نبیتد به نوعی عایق کاری کرده وگرنه درونش هنوز غوغایی است و این را از زبانه های گاه وبی گاهی که سرک می کشد و تا ناکجا ابادمان را می سوزاند می فهمیم، اما در عین همی ارامش گاهی مثل امشب روح وروانمان می شود صحنه جنگی اساطیری، انگار که یکی ازین تخم وترکه زیوس باز اذرخشش را کش رفته درست وسط جناغ سینه ما ان را ول می ده و چنان رعدی در قفسه سینهام می پیچد نفس بر که نصیب هیچ بنی بشری نشود، بعد دلمی خواهد بروم این تخم سگ را گیر بیاورم و با ان اذرخش کذایی ببرم دم کوه المپ تحویل ان بابابی بی مسوولیتش دهم که یادم میفتد هرچه می کشم از دست همین مردان زئوس تایپ است و همین موجودات بودند که حال و روز ما اینگونه است، بعد تازه این بچه را ببری بدی دست باباش جنبه که نداری ایندفعه عاشق خود زئوس می شوی و تو که با مرد زمینی زئوس تایپ نتوانستی سر کنی حالا با خودش چه جوری کنار میایی و تازه هرا را چه می کنی و با بقیه دلبرکان ربز ودرشتش چه جور کمار میایی و همه اینها در حالی است که در سینه ما کماکان اذرخش هایست که پی در پی می غرد و می درد و می فشارد و بعد باران اشک است که می بارد،
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٢ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |